Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

تغییر؟

سرم درد می کنه، چشم هام خسته میشن، نه حسی برای خوندن هست و نه حالی برای نوشتن. کمی تو گودر الکی می گردم، به ایران دخت روی میز نگاه می کنم، وسوسه میشم که بخونم ولی حتی حس این یکی هم نیست.

آشفته ام، زنگ در رو می زنم، میاد تو حیاط در رو باز می کنه، لباس هاش رو عوض کرده، آرامش نگاهش، آرومم می کنه.

«و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود.» نمی دونم حرف های مطهری می تونه نشون دهنده این باشه که حکومت می خواد تغییر رویه بده یا نه. نمی دونم به کدوم سمت داریم میریم.

با نور آفتابی که به چشمام می خوره بیدار میشم، میرم پرده رو می کشم، مثل فرشته ها خوابیده، وای دلم می خواد بیدارش کنم، دلم می خواد با موهاش بازی کنم، می ترسم، می ترسم بیدارش کنم.

وقتی در یه مشکلی، تو به دلایل و ریشه ها نپردازی و فقط  نشونه های مشکل رو از بین ببری، حل مشکل سخت تر میشه. چون راه حل هایی که واسه از بین بردن نشونه های مشکل استفاده میشه خودش یه عوارضی داره و از طرف دیگه اون ریشه های اصلی مشکل عمیق تر میشه. یه جایی میشه که حل این مشکل دیگه درد داره. مثل اقتصاد این کشور، یه زمانی چون کمبود بود، یه راه حل مقطعی به نام یارانه ها استفاده شد، حالا اون راه حل مقطعی چنان با اقتصاد این کشور عجین شده که نمیشه بی خیالش شد، از طرف دیگه تولید و رشد اقتصادی تو کشور رو مختل کرده. مثل تورم، تا دولت پول کم میاره از بانک مرکزی قرض میگیره، این باعث  میشه که نقدینگی زیاد بشه بعد تورم بالا بره. در دراز مدت سبب شده که نهادهای اقتصادی تو کشور تنبل بار بیان، مثل بچه ای که تا 40 سالگی از باباش پول تو جیبی بگیره و هیچ وقت به فکر کار کردن نمی افته. نهادهای اقتصادی هم بهره وری کمی دارن، در نتیجه دولت هر سال بیشتر از سال قبل کم میاره، هر سال بیشتر قرض میگیره و موضوعی که همه دنیا سالهاست حل کردن، به یه مسئله لاینحل تو این کشور تبدیل شده. مثل سیاست کشور، زهی خیال باطل که فکر کنیم اشکال از این دولته، یا از این رهبره، یا از ساختار نظامه، مشکل یه جای دیگه است، مشکل تو ذات ماست، مایی که هر کدوممون پتانسیل دیکتاتور بودن داریم.

صدای موج میاد، روی سنگ جابجا میشه، با چشم هام دنبالش می کنم، بالاخره ساکن میشه، دستش رو تو دستم میگرم، فشارش میدم، دلم گریه بی هوا می خواد.

دلم تنگ است

تو را نادیدن ما غم نباشد               که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی           ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی               که رویت بیند و خرم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار               که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم               که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی               که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری               که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم               که هرگز مدعی محرم نباشد

چقدر دلم برای جاودانه شدن در آغوش بی قرارت تنگ است،
چقدر دلم برای انار سرخ لب های تب دارت تنگ است،
چقدر دلم برای افسون لمس دستان آرامشت تنگ است،
چقدر دلم برای گم شدن در سلسله موهای رهایت تنگ است،
چقدر دلم برای عاشقانه زل زدن به دیوانگی هایت تنگ است،
آغوشت،
لب هایت،
دست هایت،
موهایت،
فاطیما فاطیما دلم تنگ است

فوتبال سیاسی

بلبشویی که در فوتبال ما حاکمه نمونه کوچک شده ای از بلبشوییه که در جامعه در همه حوزه ها وجود داره. به هر کجای این کشور بنگری چنین بلبشویی داره. به این دولت و به این نظام هم ربطی نداره. بلبشوی موجود تأثیر انباشتی و تجمعی از سال ها و دولت ها و حکومت هاست که الان چنین نمودی داره. اکثر مشکلات و نابهنجاری هایی که تو این جامعه وجود دارن چنین ویژگی بلند مدتی دارن و معمولا هیچ راه حل قطعی مسالمت آمیز و بدون دردی ندارن. ما ها چندین و چند ساله که استخون هامون شکسته، پینه زدیم، اما نه کامل و صحیح، این قدر پینه رو پینه زدیم که حالا انحرافش به حد تحمل ناپذیری رسیده. حالا چاره ای نیست جز این که استخون رو بشکنیم و از نو جوش بزنیم، حال این که آیا به درستی جوش می خوره یا نه، حرفی دیگه ای هست. نکته اینه که چاره ای جز شکستن، جز درد کشیدن برای از نو جوش دادن نداریم.

بلبشویی که دادکان به اون اشاره کرد، چنانه که همه دیگری رو مقصر به وجود اومدن بلبشو و رشدش می دونن. دادکان با همه صراحت و سخنوری که در کوبیدن علی آبادی داشت، اما به این ایراد اساسی خودش اشاره ای نکرد که عاجز از تعامل صحیح با کسیه که به صورت قانونی سیاست گذار در عرصه ورزشه. حتی اگه علی آبادی کارشکنی می کرد، دادکان می تونست لج بازی های پچه گونه اش رو نکنه. دادکان چنان صحبت می کرد که اگه سال های زیادی از دوران مدیریتش گذشته بود، اگه ماها هنوز مدیریت صفایی فراهانی رو تو ذهن نداشتیم گمان می بردیم که شاید واقعاً دوره دادکان بهترین دوره فدراسیون فوتبال بود.

سیاسی ترین نود، جنبه ای دیگه از جنبش سبز رو نشون داد. عادل فردوسی پور تونست با صراحت دادکان برنامه نودی رو رقم بزنه که یکی دیگه از مظاهر جنبش سبز تموم نشدنی باشه. جنبش سبزی که به دلیل فراگیر بودن پتانسیل های فراوون برای مبارزه مدنی بدون خشونت داره. امروز برنامه نود، مثل نماز جمعه هاشمی، مثل روز قدس امسال شاهد هزاران نفری بود که برای اولین بار و فقط به خاطر جنبش سبز اونو می دیدن و به حق که دادکان با صراحت کلام و عادل با کنایه سبزها رو مسرور و شاد کردن.

پ.ن: روز اول، 23 خرداد، وقتی هنوز نمی دونستیم که ما کم نیستیم، که ما بی شماریم، هر صد متر همه می گفتن بشینیم، همه می نشستن. تو هر جمعی یکی پا میشد جمعیت رو کنترل می کرد. صدای شور و شادی بلند میشد که از هر طرف می بینی تهِ جمعیت معلوم نیست. نشستن هیچ نشونه خاصی بر اعتراض نبود، مهم این بود که ما به خودمون نشون می دادیم که بی شماریم و روحیه می گرفتیم. تو سبزترین برنامه نود، گزینه آخر بی ربط ترین پاسخ به مسابقه پیامک کوتاه بود، اما مهم این بود که ما به خودمون نشون دادیم که همچنان و همیشه بی شماریم. ما اگه در کنار هم بمونیم به هم دیگه روحیه میدیم.

1- در زمان جنگ، وقتی به سمت مواضع دشمن پیش رفتی، باید بدونی که هر چه جلوتر میری، خطر بیشتر میشه و ثبات جایگاه تو کم تر میشه. اگه اینقدر پیش بری که دشمن موجودیتش رو در خطر ببینه، باید کار رو تموم کنی و گرنه دشمن به رفتار انتحاری روی میاره و که همیشه باخت – باخت بوده.  در این حالت باید یه کم به عقب برگردی، به جایی که احساس کنی در اونجا ثبات لازم رو داری و دشمن نمی تونه امنیتت رو تهدید کنه و در ضمن به دشمنت هم اجازه میدی که فکر کنه، که احمقانه تصمیم نگیره و شاید بتونی وضعیت رو به حالت برنده – برنده تغییر بدی.

بعد از روز به خاک سپاری منتظری در قم و روز عاشورا در تهران، این چنین مواضع نظام مورد تهدید و حمله قرار گرفت، یا میرحسین می بایست با یک رفتار انقلابی سعی در به نتیجه نشوندن این جنبش می کرد (که با پتانسیل این روزهای جنبش امری غیرممکن و بسیار پرهزینه است) وگرنه نظام با اون نمایش روز چهارشنبه آماده یک رفتار انتحاری احمقانه برای حفظ خودشه. حرکتی که با دستگیری میر و کروبی شروع میشه ولی پایانش رو نه سران جنبش سبز می تونن پیش بینی کنن و نه رهبران حکومت. ولی بیانیه 17 میرحسین نشون از بلوغ رفتار سیاسی در نزد رهبران این جنبش داره و به خوبی به مواضعی منطقی 26 تیر هاشمی برگشتن. این عقب نشینی برای حفظ موجودیت جنبش سبز امری ضروری بود و حالا عقلای حکومت به اندازه کافی وقت دارن که به تصمیم منطقی بگیرن و بی گدار به آب نزنن. جنبش سبز از جایگاه ناامن کمی به سنگر قبلی برمی گرده تا در این سنگر نیرومند تر و عمیق تر شه و دوباره به جلو پیش بره.

2- قبل از نمازجمعه تاریخی هاشمی، گفته بودم که فرق هاشمی و خامنه ای اینه که هاشمی حس مادرانه نسبت به این نظام داره و پیشنهاد هایی که در اون نماز جمعه هم داشت کاملا نشون می داد که صرفاً حفظ ثبات نظام براش مهمه و ثبات نظام رو در رضایتِ حداقلی، حداکثر مردم می دونه. بیانیه امروز میرحسین هم نشون داد که میرحسین حس مادرانه ای نسبت مردم داره و پیشنهادات امروز بعد از کشتار فجیع مردم تو عاشورا نشون میده که به خاطر حفظ جون مردم حاضره عقب نشینی کنه.  (البته عقب نشینی کاملاً عاقلانه و سیاسی)

تلاش آخر

بعد از پروژه ناموفق پاره کردن تصویر آیت الله خمینی و تجمع حداکثر ده هزار نفری مردم در تهران، چهارشنبه آخرین فرصت برای نظام است تا بتواند چهره ای مقتدر مردمی از خود نشان بدهد و پس از آن بتواند رهبران جنبش یا به قول خودشون سرانه فتنه رو دستگیر کنن.

اگر چهارشنبه باز هم جمعیت اندکی  در حمایت از نظام به به خیابون ها بیان، اخرین استراتژی های نظام هم برای خاموش کردن جنبش سبز به هدف نمی خوره.  من فکر نمی کنم چهارشنبه هیچ اتفاق خاصی بیفته، چهارشنبه هواداران اونا تجمع اندکی رو تشکیل میدن و اونا نمی تونن هیچ کار خاصی کنن.

حوالی ظهر 23 خرداد بود، تو ونک زیاد نبودیم، به سمت پایین حرکت کردیم، وقتی رسیدیم به پارک ساعی، رفتم رو یه بلندی، جمعیت رو که پشت سرم دیدم، ذوقی بی نهایت کردم، تا جایی که چشم کار می کرد، آدم بود. به یک کیلومتری مطهری که رسیدیم، دیدیم که 500 متر جلوتر از جمعیت یه مینی بوس جاده رو بست، کلی سرباز پیاده شدن و آماده پذیرایی از ماها شدن، من و دوستام تو صف دوم یا سوم جمعیت چند ده هزار نفری بودیم. یهو یکی بلند الله اکبر گفت و با سرعت تمام به سمتش دوید. ما هم مثل اون، با شوق می دویدیم. سربازها از ترس سریع سوار مینی بوس شدن و فرار رو بر قرار ترجیح دادن.
صد متر جلوتر، یهو حس کردیم که از وسط جمعیت مردم دارن فرار می کنن، ما هم که جلو بودیم، زودی خودمون رو به نزدیک ترین کوچه رسوندیم و تازه جرأت کردیم که پشت سرمون رو نگاه کنیم. دو نفر، نیروی نظامی با لباس ترسناک سیاه – اولین بار بود می دیدمشون، بعداً فهمیدم که این ها همون گاردی ها هستن- وسط جمعیت باتوم هاشون رو روی هوا می چرخوندن. ملت بعد از چند دقیقه جرأت پیدا کردن و بعد از اینکه چند نفر کتک خوردن، باتوم ها رو از دستشون گرفتن و اونا رو زدن و موتورهاشون رو آتیش زدن. دومین پیروزی، رو به افتخار هم با یا حسین، میرحسین به هم تبریک گفتیم.
اون پیچ ولی عصر  سر مطهری روکه طی کردیم، دیدیم کلی گارد منتظر ما هستن. ما شعار می دادیم، نمی ترسیدیم، به جلو می رفتیم. – ما قبل از انتخابات  هم کلی تو خیابون های تهران شعار می دادیم، فکر کنم اغلب فکر می کردیم که برخورد ها در حد حداکثر یه ضربه باتوم خواهد بود.- یهو صدای تیر اومد. گازی تو هوا پخش میشد و همه فرار می کردن و داد می زدن اشک آور زدن! اون همه جمعیت – شاید بالغ بر سی هزار نفر- در کمتر از چند دقیقه متفرق شد. تو کوچه پس کوچه ها می گشتیم، هر جایی که چند نفر خودی می دیدیم، جمع می شدیم شعار می دادیم. یهو از یه سوراخی، از پشت، جلو، بغل گاردی ها حمله می کردن، ما هم سعی می کردیم راهی برای فرار پیدا کنیم.
تا شب اتوبوس ها و موتورهای آتیش گرفته زیاد دیدیم. بقیه رو نمی دونم، اما من  ترسیده بودم، اما نه به این حد که بی خیال اعتراض بشم. یادم نیست ساعت چند بود، اما بقیه رو گم کرده بودم، تلفنی میدون ولی عصر قرار گذاشتیم. کنار میدون، سر کریم خان نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم. قبل از رسیدن اونا چند نفری جمع شدن، شعار می دادن، منم بهشون پیوستم. احساس کردم که چند نفر آدم معمولی بهمون نزدیک شدن. یهو وقتی رسیدن به ما، از داخل آستین هاشون یا نمی دونم کدوم گوری، چوب -چماق- در آوردن و شروع به زدن بچه ها کردن. من به سمت کریم خان در رفتم. اون جلوتر نشستم. از اون ور دیدم 20 یا 30 موتور با سرعت دارن میرن به سمت میدون ولی عصر، چوبی رو روی هوا می چرخونن، و حیدر حیدر میگن. به بچه ها زنگ زدم، گفتم بچه ها بی خیال گاردی ها، مواظب لباس شخصی ها باشین، دست اینا بیفتین، به قصد کشت می زنن.

دلم هوس کرد که خاطرات روز اول رو بعد از 6 ماه بنویسم. هنوز همه لحظاتش جلوی چشممه. اون روز، مردم اگه کتک خوردن، کم نزدن، مثل سی خرداد. اما عاشورا خیلی عجیب بود. عاشورا، جنبش سبز خشمگین تر از روزهای قبل بود، راستش می ترسم که این خشونت به نتایج منفی ختم بشه. راستش می ترسم از این که میرحسین و خاتمی و همه سیاسیون رو دستگیر کنن، بعدش ببینیم که تانک و نفربر بیارن تو خیابون ها و حکومت نظامی اعلام کنن و تا خوابوندن سر و صدا ها خشن ترین برخورد ها رو کنن. لباس شخصی و سپاهیان طرفداران آیت الله خامنه ای، افراد ایدئولوژیک بسیار خطرناکی هستن، واقعاً ازشون بعید نیست واسه حفظ ارزش ها و باورهاشون چند ده هزار نفر رو هم تو یه روز بکشن. فضا خیلی مبهمه، امیدوارم، امیدوارم، امیدوارم روزهای بدی رو شاهد نباشیم.

شطرنج سیاست

حال اين پرسش مهم مطرح است كه ريشه‌هاي اين قضايا در كجاست؟ متاسفانه آقاي هاشمي رفسنجاني پس از ارسال نامه‌اي تعجب آور به مقام معظم رهبري و سپس سكوت معنا دار در برابر ناآرامي‌هاي پس از انتخابات دهم سرانجام در خطبه‌هاي نماز جمعه مورخ 26 تير 88 بر خلاف جايگاه خود و به جاي حمايت از سخنان رهبري و فصل‌الخطاب دانستن آن به جانبداري از قانون‌شكنان و فتنه‌انگيزان پرداخت كه مورد انتقاد دلسوزان نظام و روحانيت قرار گرفت و سرانجام با موضع‌گيري شديد اعضاي مجلس خبرگان رهبري مجبور به بيان مواضع دوپهلويي شد، اما در سخنراني 14 آذر 88 مشهد به تكرار همان ادعاها پرداخت و آتش تهيه اغتشاشات 16 آذر را فراهم ساخت. لكن با هشياري دانشجويان غيرتمند اين دسيسه نيز ناكام ماند.
در اين بيانيه تاكيد شده است: مقام معظم رهبري در ديدار با خيل عظيم روحانيون حوزه به تاريخ 22 آذر جناح سلم براي خاطيان گسترده و تكرار فرمودند: «اعتقاد به جذب حداكثري و دفع حداقلي است، اما بعضي خودشان اصرار دارند در اينكه از انظام فاصله بگيرند». شگفت آنكه آقاي هاشمي رفسنجاني به جاي استقبال از اين سخنان وحدت آفرين در ديدار با اندكي از همفكران خود به تاريخ 25 آذر 88 مطالب گذشته خود را تكرار كرد كه به راستي اين بيانات به چه معنا است و چرا ايشان آرامش براي اين كشور نمي‌پسندند. آيا بدون پشتوانه حمايتي وي افراد تاريخ مصرف گذشته‌اي چون خاتمي، كروبي، موسوي و يوسف صانعي مي‌توانند علمدار فتنه‌گري باشند و هتاكان و حرمت شكنان به ادامه اغتشاش و آشوب تشويق گردند؟

نوشته بالا، قسمتی از بیانیه تجمع امروز در قم بر ضد تجمع دیروز در قم هستش. خامنه ای سیاهی لشگرهاش رو بر علیه هاشمی به خیابون ها می فرسته و هاشمی مثل همیشه از پشت پرده بازی می کنه. من نمی دونم چقدر از رفتارهای میرحسین یا خاتمی تحت تأثیر هاشمی صورت می گیره؛ اما میشه اینقد فهمید که هاشمی به طور مستقیم با مردم در خیابون ها در ارتباط نیست، بر عکس خامنه ای که ارتباط مستقیمش با عوامل این تجمعات حس میشه.

شطرنج هر روز پیچیده تر میشه…