Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘عشق’ Category

2 راه شناخت

مدت هاست در هر جمعی که بحثی از عشق و دوست داشتن میشه، خیلی زود به این نتیجه میرسم که نمی تونم اون جوری که بقیه فکر می کنن، فکر کنم. خیلی زود به این نتیجه می رسم که باید خودم رو سانسور کنم. باید سانسور کنم چون حس می کنم حرف ها و باورهام در فضایی کاملاً متفاوت سیر می کنه. عشق با شور و شوق و اشتیاقش، نهایت و کمالِ مهر ورزیدن و دوست داشتنه! دوست داشتنی افسار پاره کرده و مهار ناپذیر، طغیان گر و آتش افشان، اما می دونین چیه؟ عشق به هر حال دوست داشتنه ولی آیا میشه بدون شناخت لیلایی، محبوبی و معشوقی؛ دوستش داشت و عاشقش شد و مجنون؟ تا حالا فکر کردین، چرا بعضی ها از مرحله دوست داشتن عبور نمی کنن و به «عشق ناب» نمی رسن و چرا بعضی ها اینچنین دل باخته، خود باخته و بت پرست میشن؟

بنظرم چون دو روش شناخت وجود داره: راه دل و راه عقل!

راه دل، راه جنون و دیوونگیه. اما مجنون ذهنش کار می کنه و شعور داره. مجنون کسیه که منطق حسابگر عقلا رو نداره. شاید بهتر باشه بگم که نه تنها از منطقِ عقلا بی بهره است، بلکه از اون فراریه. عاشق،تعقلِ خاصِ خودش رو داره. تعقلِ عاشق، مخالف با استدلال و استنتاج و منطق به مفهوم منطقِ ارسطویی و صغری کبری چیدن ها و قیاس هاست. تعقلِ عاشق یه جنس دیگهست. تعقلِ عاشق، تفکر در عشقه. عاشق مثل همه با مغزش فکر می کنه، ولی مغزش با بقیه فرق داره. دلِ عاشق، نه در سینه اش، بلکه در مغزش جای داره.
من واقعاً فکر می کنم که کسی که راه شناختش از راه عقله؛ هرگز نمی تونه بفهمه عشق یعنی چی، چه برسه به عاشق شدن!

Read Full Post »

زنی باید باشد

زنی باید باشد که بشود به عشق دیدنش زودتر رفت خانه. زنی که بشود وقتی حواسش نیست موهایش را بو کشید آنقدری که روحت بوی تنش را بگیرد.زنی که همه دنیا را با شنیدن طنین خنده اش عوض نکنی. زنی که بشود وقتی خوابست خم شد روی صورتش،نگاهش کرد نگاهش کرد بعد ببینی که چطور دلت دارد با همین نگاه ها می لرزد،ببینی معصومیت خوابالود چهره اش بهشت خداست،ببینی همه جهانت پشت پلک بسته چشمانش سکنی گزیده،بدانی و همه جانت بلرزد از حسی که هیچ بشری نتوانسته تا بحال اسم رویش بگذارد…زنی باید باشد…(امیر)
زنی اگر نباشد، عشقی اگر نباشد، دقایق به چه امیدی از پس هم بیایند؟ زنی اگر نباشد، عشقی اگر نباشد، امیدی اگر نباشد، روز به چه امیدی شب شود؟ به امید در آغوش کشیدن کی؟ به امید نگاه کردن به کی؟ زنی اگر نباشد، لب به چه کار آید؟ بوسه به چه کار آید؟ زنی اگر نباشد، این تکرار درهمبار تمام نشدنی به چه کار آید؟ آخر این زندگی چیست؟

پ.ن: مرسی امیر نازنین…

Read Full Post »

هیچ نگو

اگه گفت از عشقت خسته است، هیچ نگو؛ هیچ اعتراض نکن. عاشق هیچ وقت به معشوق اعتراض نمی کنه. فقط برو و دیگه از عشق نگو! برای اینکه خستگیش مهمتر از عشقته!

Read Full Post »

secret of love

نوشته من در مذمت فضولی عقل در وادی عشق سبب شد تا خانم دکتر  درباره عشق و عقل بنویسن. فکر می کنم نتونستم مفهمومی که تو ذهن دارم رو خوب بنویسم و یه سری ابهامات بوجود اومده، امیدوارم این نوشته بتونه ابهام زدایی کنه.

من آدم هفده یا هجده ساله نیستم که عشقم بر مبنای هیچ شکل گرفته باشه، بلکه  دقیقا برعکسه! زمانی به اوج عشق رسیدم که فکر می کنم شناخت خیلی خوبی از خودم و بانو داشتم. من هنوز هم بعد از چند سال بر این باورم که ما می تونیم بهترین مکمل های هم باشیم و می تونم چندین دلیل عقل پسند بیارم ولی همه اینها دلیل عاشقیه! شروع عاشقی هم مسلما در آدم های بالغ عاقلانه هست ولی خود عشق این جورنیست، جنسش فرق داره. عشق یه حسه که توصیف اون سخته. توصیف اون بر مبنای عقل به تعابیری ختم میشه که جز بازی با کلمات نیست. برای شناخت ذات عشق فقط باید اونو تجربه کرد.

بنظرم میشه آدمی در تصمیمات کلیدی زندگیش عاقلانه تصمیم بگیره ولی همون ها رو هم عاشقونه اجرا کنه. جان کلام اینکه سعی نکنین در توصیف عشق با کلمات بازی کنین، بلکه سعی کنین عاشق باشین.

پ.ن: بارها اینجا و همه جا گفتم که صدای استاد از خود بی خودم میکنه، ارادت من به استاد چنانه که بانو چند باری پرسید که صدای استاد رو بیشتر دوست داری یا صدای منو، حتی!! چند وقت پیشا یکی از دوستان عیلمی(دقیقا با همین املاء) به شوخی ازم خواسته بود که یه مروری بر کارهای استاد شجریان بنویسم. به سرم زده که چیزکی در این باب بنویسم ولی این چیزک مطمئنن خیلی طولانی خواهد شد. طرحی هم واسه این کار تو سرمه اینه که اول بیام به ترتیب همه البوم هایی که استاد منتشر کرده رو چند خطی راجع بهش بنویسم، بعد هم بیام درباره روند معنایی این آلبوم ها و روند همکاری استاد با گروه های مختلف و فرق این گروه ها با هم چند خطی بنگارم. اما خب، مسلمن در تمامی این نوشته ها شما نکته ای فنی در باب موسیقی نخواهید دید و تمرکز بر احساس و معانی سیاسی و اجتماعی  فعالیت استاد خواهد بود. تاکید می کنم که نوشته ها، نوشته های دلی خواهد بود و نه چیز دیگه ای و مسلما هیچ ادعایی در مورد موسیقی من ندارم.
تا چند روز دیگه اولین نوشته که بررسی اولین البوم منتشر شده استاد یعنی گلبانگ 1 هست رو خواهم نوشت.

Read Full Post »

meddlesome intellect

مدتهاست که از چنین نوشته هایی بیزارم، تحلیلی عقلایی از عشق و رفتار عشاق، جز کم کردن مقام و منزلت عشق هیچ کارکرد دیگری نداره. شما که غریبه نیستین منم مثل شما «هنر عشق ورزیدن» از اریک فروم و «لذات فلسفه» از ویل دورانت یا نمونه های وطنی اون مثل فصل عشق «کویر» دکتر علی شریعتی را خوندم و البته اونموقع ها بسی کیفور هم می شدم و تاثیر هم می پذیرفتم. اما آیا واقعا عشق، همینیه که این ها میگن؟ نه، نه، نه!

من نه نگاه روانشناسی اریک فروم به عشق، که عشق رو تا سطح یک میل جنسی و فیزئولوژیکی پایین میاره، نه نگاه حسابگرانه ویل دورانت به عشق و نه بازی با کلمات دکتر شریعتی رو می پسندم و نه اونا رو عشق می دونم. عشق حسیه که فقط کسانی که اونو تجربه کردن شاید بتونن اونو توصیف کنن. عاشقی شوریدگی و دیوانگیه و من نمی فهمم چجور میشه اونو با پیمانه حسابگری سنجید. عاشقی و عاقلی دو دنیای مجزا و متفاوت از هم هستن که عقلا فقط می تونن از دور نتایج زیبای عشق رو تو عشاق مشاهده کنن. نه خداییش شما بگید عشق این مزخرفاته؟

عشق یعنی وقتی صدات میزنه، تموم وجودت خواهش و تمنای او بشه،  عشق یعنی نه اینکه او را برای خودت بخواهی، بلکه خودت را برای او بخواهی. عشق یعنی اونقد در فراغش اشک بریزی و برات اشک بریزه تا بهش بگی «دوستت دارم به اندازه اشک هایی که ریختی، که ریختم». عشق یعنی جفای اونو بر وفای همه ترجیح دادن. عشق یعنی خیال او رو بر همه تن های گرم دیگه ترجیح دادن، عشق یعنی اینکه جز او نبینی  و همه و همه رو با پیمانه او ببنی، یعنی اینقدر دلتنگش بشی که به دختره توی اتوبوس که مدل موهاش مدل موهای بانو هست تو مسیر چهار ساعته تا آمل زل بزنی عشق یعنی …

بی خیال! عشق چیزی نیست که با عقل قابل فهم باشه. عشق حسیه که تا وقتی بهش مبتلا نشی نمی تونی شیرینیش رو بچشی. من فقط نمی فهمم چرا این عقلا فکر می کنن همه چیز رو می فهمن؟ چرا درباره هر مسئله ای نظریه میدن و درباره اش می نویسن. «لذات فلسفه» کتاب خوبی میشد اگه جسارت نمی کرد و درباره عشق نمی نوشت. آخه فلسفه رو چه به عشق؟

کسی اگه می خواد بفهمه عشق از چه جنسیه، بجای خوندن این تحلیل های صد من یه غازِ مزخرفِ برآمده از ذهن هایِ حسابگر چهار تا فیلسوف فسیلی، بهتره بره چند تا فیلم عاشقونه ببین، استاد شجریان گوش بده، یا رمان های عاشقونه بخونه، سرگذشت آدم های سوخته رو بخونه.

ببین دوست عزیز، تو حتی می تونی بعنوان یه آدم تازه به وبلاگ رسیده، بیشتر وبلاگا رو بخونی، خیلی از وبلاگا آیینه زندگی بلاگر ها هستن و خیلی از این بلاگر ها عاشقن.

Read Full Post »

تو رهایی می خواهی و من در توانم نیست، با تو جنگیدن بی نتیجه است، در توان من نیست که از تو جدا شوم، همان؛ باید خودت تصمیم می گرفتی تا به حال خودم بگذاری ام که گرفتی… اما هیچگاه از من نخواه که عاشق نباشم و عاقل شوم. بارها گفته ام و باز هم می گویمت که من از نسل ایمان هستم و عشق و آرمان. بدون اینها چه کنم؟ اعترافی شیرین تر از این نیست که آرمانم تویی، فاطیما! در این ظلمات ایمان، بدون عشق و آرمان گیج و سردرگم خواهم ماند.

فاطیما جان، نه! من تنها به کمک عقل حسابگر نمی توانم ادامه بدهم، شوری و دیوانگی لازم دارم و چه منبعی سرشار از تو و یاد تو و خیال تو و آروزی تو…

تنهاییم تاوان عشق و شور و دیوانگی بی حد است، چون حرف من از جنس حرف های آشنا نیست. این راه و رسم من می باشد و فقط برای من معتبر است و روزگاری برای تو نیز بود. راه و رسمی از جنس عشق مجنون در جهانی مدرن که دیگر تاب چنین عشق هایی را ندارد، کاش چند صد سال پیش از این به دنیا آمده بودم…

تمام دلخشویم مرورخاطرات روزهایی هست که گاهی  تنهایی مرا پر می کردی…

قرآن می گوید که به زن آسایش می گیرید و انس، طبع و زیبایی جهان زنانه است، و روزگاری تو، فاطیما، انیس خلوت من بودی…

 

نبودنت باعث نمی شود که هر صبح عاشقتر از قبل بیدار نشوم، ای نوشخند صبح، ای چشمه شراب

Read Full Post »

عشق

وقتی این متن رو می خونید حتما به این آهنگ گوش بدید.
«همه باید بمیرند و تنها چیزی که مرگ را می راند عشق است. عشق از روی گورستانهای می جهد و با توالد و تناسل بر گودال مرگ پل می بندد. ثروت خستگی آور است و عقل و حکمت، نور ضعیف سردی است، اما عشق که با دلداری خارج از حد بیان دلها را گرم می کند. این گرمی در عاشقی بیشتر از معشوقی است.»
لذات فلسفه، ویل دورانت، فصل هفتم عشق
فاطیما! من عاشقتم! تو رو خدا اذیتم نکن! منو ببخش!

Read Full Post »

Older Posts »