Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2008

خوب این اولین نوشته منه، دو تای قبلی رو حسام نوشت! ما دو نفریم من و حسام. همونطور که از طراحی سایت و نوشته ها می بینین ما آماتور هستیم و اصلا هم قرار نیست یه کار حرفه ای شیک کنیم. راستش اونقدر ها هم انگیزه برای نوشتن ندارم؛ مطالبی هم که الان رو سایت می بینین از این ور و اون ور گرفتیم! از کتابی یا مجله ای یا …! بهر حال این فرصت برای همه شما فراهم هستش تا اگه مطلبی دارید و فکر می کنید که با گذاشتنش تو این سایت به قول حسام شبکه جهانی سی فون افراد بیشتری می تونن بخونن واسمون بفرستین تا بذاریمش رو سایت! راستی تا یادم نرفته بگم که سی فون اصلا طنز نیست و کاملا جدیه!

اها تا یادم نرفته ایمیل ما هم اینه
info at cfoon dot net

نوشته بالا اولین نوشته من تو وبلاگ سی فون هست! سی فون شروع به کار کرد، بعدا بیشتر درباره اش توضیح میدم!

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم!

Read Full Post »

3 روز!

فقط 3 روز وقت دارم تا یه مقاله بنویسم، مقاله ای که اولین مقاله فردی من در زمینه مدیریت محسوب میشه و الان در نقطه شروع هستم!

موضوع:  معنویات و دین داری در محیط های کاری

spiritually and religion in workplace

دعا فراموش نشه!

Read Full Post »

هوش احساسی

کتاب های آکادمیک زیادی درباره علوم سیاسی، روانشناسی سیاسی؛ رهبری سیاسی، بازاریابی انتخابات سیاسی و … خوندم، بدون استثنا تو همشون از جرج بوش بد میگن و از کلینتون و حتی جان کری تعریف و تمجید می کنن!
اما امروز بالاخره تو یه کتاب آکادمیک یه صفت خوب هر چند نصفه و نیمه درباره جرج بوش خوندم:
«در سال 2004، جان کری هوشمندی سیاسی بیشتری داشت. ولی بوش زیرکی انسان گرایانه بیشتری داشت. او کمپین هایی با احساسات شدید مردمی بیشتری راه انداخت. او روشن، ساده و پرحرارت صحبت می کرد. و او برد!»
از کتاب رفتار سازمانی رابینز، 2007، صفحه 404، مترجم خودم!

پ.ن: بوش شبیه به احمدی نژاد نیست؟

Read Full Post »

باید برم

کفش هایم کو؟
 کفش هایم کو؟
کفش هایم کو؟
کفش هایم کو؟
کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد…
چه کسی بود صدا زد…
چه کسی بود صدا زد…
چه کسی بود صدا زد…
چه کسی بود صدا زد…

پ.ن: می پرسی کجا می خوام برم؟
کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر عمر با سوط بی رحمِ خشایرشا
زند ديوانه وار، اما نه بر دریا
به گُرده ی من، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو، به مرده ی من

Read Full Post »

بهار دلکش رسید و می به جا نباشد                   از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
حق با حسینه؛ خوب که فکر می کنم می بینم مدتهاست دیگه لحظه سال نو با یه ساعت قبلش، یا بعدش؛ یا روز بعدش یا قبلش یا خیلی از لحظات دیگه سال هیچ فرقی برام نداره. شاید تنها فرقی که سال نو داره اینه که تعطیله!! و احتمالا خیلی ها رو که سالی یه بار می بینم تو این چند روز می بینم. و گرنه من با خیلی بهونه های کوچیکتر از نو شدن طبیعت؛ روزگارم نو میشه. بارون که بباره روزگارم نو میشه، برف که بیاد روزگارم نو میشه، برگ جدیدی از درختی بیفته روزگارم نو میشه، برگ جدیدی رو درختی سبز بشه روزگارم نو میشه، فیلم تازه ای ببینم؛ آهنگ جدیدی گوش بدم، کتاب جدیدی بخونم، کارتم رو که به حراست دم در دانشکده نشون بدم تا بتونم برم توی دانشکده، با لبخند سرد و بی معنی به بعضی همدانشکده ای ها سلام بگم، کلاس که شروع بشه، خوابم که بیاد، یا از خواب که پا شم، با فاطیما که صحبت می کردم، لبخند تازه ای که می زد، اخم که می کرد، نگاه که می کرد، روزنامه که می خرم، حرف تازه ای از احمدی نژاد که به گوشم می رسه، گاف جدیدی که بوش میده، زن تازه ای که سارکوزی می گیره، نماز دیگه ای که سردار ز با زنان برهنه می خونه………. من روزگارم نو میشه. من آدم کوچیکی‌ام و برای نو شدن بهونه های کوچیک کفایت می کنه!
اما بهر حال سال نوتون مبارک!

پ.ن1: بخدا اگه فقط یه باردیگه کسی ایمیل بزنه که سال نو رو تبریک بگه و بعدش بنویسه که پاسارگارد رو نجات بدیم، نفرین می کنم، البته خودش رو که نه، پاسارگارد رو که ایشالله با خاک یکسان بشه، نه فقط پاسارگارد بلکه همه چیزهای دیگه که نشون از تاریخ پرعظمت ایران زمین داره. هنوز نمی فهمم به کجای این تاریخ دل خوش کردیم! از سلسله های غیر ایرانی گرفته تا صفویه ه متحجر و کریم خان متنعم، نادرشاه خونخوار، قجر زن باره، پهلوی که برای انسان کردنمون روسری هامون رو برداشتن و آخوند ها که برای انسان کردنمون روسری سرمون گذاشتن، حالا خوبه درباره قبل از اسلام چیزهای زیادی در دسترس نیست جز تاریخی که توسط شاهان نوشته شده. تمامی تاریخ بزرگ ملت نجیب ایران زمین ارزشی برام نداره، پس تو رو خدا دیگه از این ایمیل ها واسم نفرستین!

پ.ن2: پاراگراف بالا حس واقعیم نسبت به تاریخ گهربار ایرانیه، اصلا هم قابل درک برام نیست که بعضی ها چطور این چیزها براشون مهمه، خوب گیرم حالا کوروش و داریوش آدم های خوبی بودن که کسی هرگز نمی تونه اینو اثبات کنه، از کجا معلوم ما از نسل کوروش و داریوشیم! اصلا هستیم، گیرم همه کارهایی که کوروش و داریوش و همه شاهان و پادشاهان ایران زمین کردن فضل، از فضل اونا ما رو چه حاصل؟ ما خودمون چه پخی شدیم؟ اگه شدیم که خوب از خودمون بنویسیم و اگه هم که هیچ نشدیم و هنوز هم فقط داریم از تاریخ بزرگمون می نویسیم و به اون افتخار می کنیم که خاک همین پاسارگارد بر سرمون!

Read Full Post »

استاد می شویم!

DSC00425

جریان کلاس ها و استاد این جور حرف ها چیه؟
جریانی نداره، از این ترم تو یه دانشگاه غیر انتفاعی تو آمل تدریس می کنم. یه روز تو هفته یعنی پنجشنبه ها میام آمل. 8 واحد برداشتم، 3 واحد تحقیق عملیات 1، 2 واحد زبان تخصصی و 3 واحد مدیریت رفتار سازمانی. دانشجویانی که بهشون درس میدم کاردانی مدیریت صنعتی درس می خونن. اینکه چجور تونستم درحالیکه تازه ترم 2 ارشد هستم یه دانشگاه واحد ارایه بدم بخاطر اسم شریفه! اسم شریف معجزه می کنه!!! از نظر مالی اصلا توجیهی نداره که هر هفته برای تدریس بیای شمال، ولی من این تجربه رو دوست دارم. کنترل و اداره 3 تا کلاس 35و 45 و 25 نفره هم سخته و هم جالب! فکر هم نمی کنم استاد سختگیری باشم، فقط سعی کردم یه ذره مقرراتی باشم. سعی می کنم بهشون احترام بذارم و مطمئنا استاد خوبی براشون خواهم بود. (اعتماد به نفس رو حال کردین، منم کم کم دارم شریفی میشم!!)

این عکس تزیینی نیست! این سایه منه، چند روز قبل که با بچه های دانشکده به کویر مرنجاب رفتیم و چقدر من به این سفر 2 روزه نیاز داشتم…

یه سوال: شما فکر می کنین تو ایران چند تا تریبون کاملا آزاد داریم؟ فکر نمی کنین حضور فقط یه نفر در مجلس یعنی 4 سال تریبون رسمی و آزاد؟

Read Full Post »

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر                  از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر
سوگند به چشمت که از تو تا دم مرگ       دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده در این دشت تبدار           ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر

هنوز یه هفته از اون پست نگذشته بود، که یهو همه چیز عوض شد. البته یهوی یهو هم نبود ها، میشد از مدتی قبل سیگنال هایی از اون رو حس کرد. اینکه همه چیز عوض شد نه اینکه الان من اون حسی رو که اونجا نوشتم ندارم و یا فاطیما دیگه نسبت به من نداره، ولی …. ولی… نمی دونم چی شد که باید با عشق جدا می شدیم. فاطیما با چند دلیل کاملا منطقی ازم خواست که تمامش کنیم تا شاید روزی نیاد که این حس خیلی خیلی خیلی خوب، دیگه خوب نباشه، تا شاید روزی نیاد عشقمون لکه دار شه. من هم سعی کردم که با عشق منصرفش کنم ولی نمی تونستم دربرابر منطق اون و دلایل منطقیش کاری کنم. من در برابر اون از پیش بازنده بودم… نه… نه … بهتره اینجور نگم که هرگز هیچ کدومموم نمی خواستیم به جایی برسیم که یه نفرمون حس کنه باخته. و واقعا هم همینجوره، شاید خراب خراب باشم از تمام شدن این رابطه ولی هرگز نه  از شروعش پشیمونم و نه نسبت به این رابطه حس بدی دارم. در تموم این سالها که از فاطیما نوشتم یا با خودش حرف زدم همیشه اینجور خداحافظی می کردم، که نه فقط یه شعر که یه اعتقاد کاملا قلبی بوده و هست و بی شک خواهد بود:  اگر برجای من غیری گزینددوست،حاکم اوست               حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم      او رفت با همه خاطراتی که برام گذاشت، خاطراتی از زیباترین حس های دنیا. او همیشه بهترین بهترین بهترین من خواهد موند. او رفت ولی من همچنان می مونم که برگرده چون مطمئنم یه روز برمیگرده!

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن        به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد                اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

Read Full Post »

Older Posts »