می گویند روییدن عشق لحظه ایست، اما من نمی دانم چرا این لحظه بعد از پنج سال تمام نمی شود و من هر روز صبح از نو عاشق می شوم. قیاس تو جز با تو خطاست و من هرگز چنین خطایی نمی کنم. تو تجسم نهایت لذت و آرامش در کالبد آدمی هستی. همه دنیا [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘شخصی’
از آن روز که در بند توام
ارسالشده در شخصی در فوریه 4, 2010 | 3 دیدگاه »
تغییر؟
ارسالشده در سیاست, شخصی در ژانویه 8, 2010 | 3 دیدگاه »
سرم درد می کنه، چشم هام خسته میشن، نه حسی برای خوندن هست و نه حالی برای نوشتن. کمی تو گودر الکی می گردم، به ایران دخت روی میز نگاه می کنم، وسوسه میشم که بخونم ولی حتی حس این یکی هم نیست. آشفته ام، زنگ در رو می زنم، میاد تو حیاط در رو [...]
دلم تنگ است
ارسالشده در شخصی, شعر در ژانویه 6, 2010 | بیان دیدگاه »
تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد مکن یارا دلم مجروح مگذار که [...]
رویا یا خاطره
ارسالشده در شخصی در نوامبر 13, 2009 | بیان دیدگاه »
اگر حتی کمی از آن را برای هر کسی تعریف کنم، بی شک می گوید رویاهای زیبایی است. بی شک می گوید چقدر تخیل قوی داری. اما هیچ کس نخواهد گفت که چه خاطرات زیبایی، چه روزهای تکرار نشدنی! می دانی فاطیما، هیچ کس باور نخواهد کرد که آن ها خاطره باشد، هیچ کس باور [...]
مشبک شب
ارسالشده در شخصی در اکتبر 24, 2009 | 4 دیدگاه »
هوا خنک شده، کمی سردم شده، دست هام رو میزارم تو جیبم، کمی خودم رو تو خودم جمع می کنم، می ایستم، نگاهی به آسمون میندازم، هوای بارون نیست، تو دلم فرهاد می خونه؛ آخ اگه بارون بزنه. سرم رو برمی گردونم، به پشت سرم نگاه می کنم. انگار دنبال چیزی میگردم، نمی دونم چی، [...]
معراج – 7
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 13, 2009 | 6 دیدگاه »
چنان آتشی می زند لبانش که بر لبانم آرام گرفته است، چنان آرامشی می دهد دستانش، که در دستانم آرام گرفته است، چنان شوری برپا می کند نگاهش که بر نگاهم آرام گرفته است. سرزمین مقدس جولانگاه ابدی عشق، سرزمین تضاد هاست. آرامش و بی قراری، هست و نیست، بود و نبود، مست و هوشیار، [...]
سقوط
ارسالشده در شخصی در اکتبر 11, 2009 | 2 دیدگاه »
سرزمین مقدس سقوط نخواهد کرد(+). در واقع هر کس و هر رابطه ای در آن راه ندارد. فقط و فقط رابطه هایی که توانسته اند، هفت خوانی را با موفقیت پشت سر بگذارنند و چنان ریشه بزنند که بزرگ ترین طوفان ها هم نتواند خللی بر آن وارد کند، شرط لازم برای ورود به سرزمین [...]
معراج – 6
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 9, 2009 | ۱ دیدگاه »
در سرزمین مقدس، تو از همه خواسته هایت می گذری، تو از همه نیازهایت می گذری، از همه آدم های زندگیت می گذری و فقط او را می خواهی، به او نیاز داری، و تنها کس و همه کست او می شود. در سرزمین مقدس همه خواسته ها و نیازهایت؛ خواسته ها و نیازهای او [...]
معراج – 5
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 9, 2009 | ۱ دیدگاه »
در سرزمین مقدس گهگاه باید نشست و به آن جا زل زد. به آن جایی که می دانی همه دنیا در آن گوی کوچک زیبا جا گرفته است. سرزمین مقدس جایی است برای بغض، اشک، خنده و نگاه. و نگاه می تواند یک روز معمولی را به روزی فراموش نشدنی تبدیل کند.
معراج – 4
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 7, 2009 | 3 دیدگاه »
در سرزمین مقدس، مهم ترین نقش را دست ها ایفا می کنند و دل که صد شور در آن برپاست. در سرزمین مقدس آرزوهایی که سال های سال در حسرتشان بوده اید، محقق می شود. چنان تحققی که حتی در رویاهایتان هم نمی دیده اید. در سرزمین مقدس، دنیا چنان بهتان لبخند می زند که [...]
معراج- 3
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 3, 2009 | 3 دیدگاه »
در سرزمین مقدس، نگاه کردن می تواند مسائل حلال را به حرام تبدیل کند، پس با چشم دل، از دیدن زیباترین ها لذت ببرید. در سرزمین مقدس، صداها معانی متفاوتی با مکان عادی دارند، خوب گوش کردن، سبب خوب شنیدن نمی شود، باید معانی را بدانی.
معراج – 2
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 3, 2009 | بیان دیدگاه »
دست ها را سنگین و رنگین به طرف هم حرکت دهید، بعد از شنیدن صدای دست ها، چند لحظه ای صبر کنید، آنگاه دست ها را به سمت پایین حرکت داده، انگشت شست را روی انگشت وسط فشار داده و سعی کنید صدایی از آن بیرون بیاید. در حین حرکت دست ها به فرم گفته [...]
معراج-1
ارسالشده در معراج, شخصی در اکتبر 3, 2009 | بیان دیدگاه »
هیس! حرف نزنید! شما به سرزمین مقدس وارد می شود، کفش ها و لباس هایتان را در بیاورید. لطفاً چراغ ها را خاموش کنید. با چشم دل، باید در سرزمین مقدس سیر کرد. هیس! در سرزمین مقدس، شما به عشق، دوست داشتن، زندگی و لذت نزدیک می شوید.
راز چشم ها
ارسالشده در شخصی در سپتامبر 26, 2009 | 2 دیدگاه »
برای این که بفهمی که کجا باید بری، چشم هاتو کاملاً باز کن…اما برای این که بفهمی که الان کجا وایسادی، باید چشم هاتو کامل ببندی.
لحظه
ارسالشده در شخصی در سپتامبر 20, 2009 | ۱ دیدگاه »
هر لحظه می تواند هزار سال طول بکشد، اگر تو نباشی… و من گرفتار لحظه ای هستم که پایانی ندارد.
