تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد
چقدر دلم برای جاودانه شدن در آغوش بی قرارت تنگ است،
چقدر دلم برای انار سرخ لب های تب دارت تنگ است،
چقدر دلم برای افسون لمس دستان آرامشت تنگ است،
چقدر دلم برای گم شدن در سلسله موهای رهایت تنگ است،
چقدر دلم برای عاشقانه زل زدن به دیوانگی هایت تنگ است،
آغوشت،
لب هایت،
دست هایت،
موهایت،
فاطیما فاطیما دلم تنگ است
