اگر حتی کمی از آن را برای هر کسی تعریف کنم، بی شک می گوید رویاهای زیبایی است. بی شک می گوید چقدر تخیل قوی داری. اما هیچ کس نخواهد گفت که چه خاطرات زیبایی، چه روزهای تکرار نشدنی! می دانی فاطیما، هیچ کس باور نخواهد کرد که آن ها خاطره باشد، هیچ کس باور نخواهد کرد که آن ها در ظرف مکان و زمانی اتفاق افتاده باشد. من و تو، حتی اگر بخواهیم آن چه برایمان اتفاق افتاده را برای کسی تعریف کنیم، حتی اگر بخواهیم پرده دری کنیم، کسی باور نخواهد کرد. کسی سرزمین مقدس ما، معراج ما را نخواهد فهمید.
چنان به آرامی، مرزهای ناممکن را در هم شکستیم که در آن سوی مرزها، همه چیز خوشایند بود و لذت! بی شک هر دردی مژده از لذتی خواهد داد. هر چه درد، شدید تر باشد، لذت ناب تر است. چقدر ما سالیان درد کشیدیم، چقدر به خودمان می گفتیم که روزهای لذت نیز خواهد آمد. چقدر تنها بودیم. ما از خیلی چیزها عبور کرده ایم، ما باید عبور می کردیم، اما در لحظات عبور، نه تنها به حرمت ها ضربه ای نزده ایم، بلکه بر قداست ها افزوده ایم. ما چراغ ها را خاموش کردیم، ما حرف نمی زدیم، ما در تاریکی به سایه ها نگاه می کردیم. ما به نسیم فکر می کردیم و صداها را دنبال می کردیم. ما حرف نمی زدیم اما با گوش جان می شنیدیم. می شنیدم که چه می گویی و می شنیدی که چه می گویم. می خندیدیم به آن ها که در جسم حبس شده اند و به بالاترین نقطه ای که دیده میشد، خیره می شدیم. ما هوشیارانه مست بودیم.
فاطیما فاطیما فاطیما، همچنان و همیشه خالصانه و ناب دوستت دارم؛ دوست داشتنی، افزایشی و تا بی کران رویاها!

