هوا خنک شده، کمی سردم شده، دست هام رو میزارم تو جیبم، کمی خودم رو تو خودم جمع می کنم، می ایستم، نگاهی به آسمون میندازم، هوای بارون نیست، تو دلم فرهاد می خونه؛ آخ اگه بارون بزنه. سرم رو برمی گردونم، به پشت سرم نگاه می کنم. انگار دنبال چیزی میگردم، نمی دونم چی، ولی خیره به پشت سرم نگاه می کنم. هیچ نیست، هر چه بود، پیش از این ها بود. به راهم ادامه میدم.
هر قدمی که برمیدارم، صبرم کم تر میشه، تند و تند و تندتر قدم برمیدارم. بالاخره میرسم، خالیه، این بار آدم های دنیا فهمیده ان که برای هر کسی تو این دنیا جایی هست. صبرم که تموم میشه، چشام کمی خیس میشه. به گمونم دلش برای چشم های کسی تنگ شده که …
به آدم هایی که بی هیچ توجهی به من، از کنار من رد میشن، هیچ توجهی نمی کنم. به این مشبک شب نگاه می کنم و خاطره هامو دونه دونه برای نم چشمام تعریف می کنم.


آقا من تا حالا این رو به هر کسی گفتم برخورد جانانه ای باهام شده اما باز هم می نویسم که “میزارم” نه “میذارم” املای یک فعل در چرخش به زبان محاوره هیچ تفاوتی نمی کند.
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
چقدر نوشته خوبي بود
“آخ اگه بارون بزنه…” خود این تیکه یه طرف ولی هیشکی مث فرهاد نمیتونه بگه آخ اگه بارون بزنه. جوری بگه که تو پوست و گوشت آدم رخنه کنه!