ای چشم ها، اگر صاحب شما با من بود، من تاب می آوردم و کامیاب می شدم.
“چشمهایش” بر محور فرنگیس و چشمهاش و عشقشه. فرنگیس در حالیکه همه رو شیدای تن خودش می بینه، عاشق و واله کسی میشه، که به اون و تنش بی اعتناست. بزرگ علوی تو رو مجبور می کنه که داستان رو از زبون فرنگیس بشنوی. هر چند داستان از استاد ماکان و هنرش و تابلوش شروع میشه و تو هم مثل آقای ناظم راز اون چشمها واست مهمتر از سرگرمی های فرنگیسه، اما باید به فرنگیس گوش کنی و سرگرمی هاش رو بفهمی و هرزه گی هاش رو بشنوی و عشقشو لمس کنی. اما بالاخره این زن ثروتمند و عیانی راز چشمهایش رو میگه.
داستان اگرچه در ظاهر داستان آخرین و تنها تابلوی در تبعید نقاش و مبارز بزرگ استاد ماکانه که در تبعید مرده یا کشته شده، اما در واقع داستان، داستان تحول و تغییر فرنگیس و زیبا شدنشه. از صورت زیبا به سیرت زیبا رسیدنشه.
“چشمهایش” داستان پر کششیه، اونقدر شیرین و جذاب که تو رو تا آخرش مجبور می کنه که بشینی و از اول تا آخرش رو یه جا بخونی.
اگر مردی در دنیا برای من قابل ستایش و احترام است، همین اوست. استاد شما همه چیز من بوده است.
بله، من یک بار تن خود را فدای استاد کردم.
کلمات نمی توانند احساس مرا بیان کنند. در پرتو مهتاب، عاشق و خوشبخت، محبوب او، فارغ از گذشته، امیدوار به آینده؛ غرق در حالتی که در زندگی کم نصیب هر جنبنده ای می شود، دست به دست هم، زیر درختان زبان گنجشک پرسه می زدیم. نغمهی آرام وعشق انگیز آب را می شنیدیم. هر وقت فرصتی به دستمان می افتاد و دور و برمان عابری دیده نمی شد، بوسه می گرفتیم و بوسه می دادیم. کف دست او را، سر انگشتان او را، چشمهای درشت و زلف های پریشانش را می بوسیدم، می بوییدم…
آقای ناظم،خواهشمندم کوتاه کنید.دیگر سوالی نکنید.من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم.تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام.آنچه درون مرا میکاود و میخورد،هنوز هم گفته نشده.اگر من میتوانستم آنچه را که درون مرا میسوزاند بیان کنم،آنوقت شاعر میشدم،نویسنده ،نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم.شما زندگی استاد را از من می خواستید،برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگیشان فدای هوا و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند.از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگانی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید!دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.
«این چشمها مال من نیست»
پ.ن1: بنظر میاد بزرگ علوی تو نوشتن شاهکارش از تابلوهای استاد کمال الملک الهام گرفته.
پ.ن2: خوندن داستانی که خط به خطش تداعی کننده خاطرات گذشته هست، مو رو به تن آدم سیخ می کنه!


حتما میخونمش.مرسی
یادم میاد تا چند مدت هم به خاطرش ماکان علوی بودی !
من اون وقتا که از کتابخونه گرفتم چاپ 71 بود همش برگ برگ شده بود . ولی خیلی قشنگ بود. البته فکر کنم همون چاپش بهتر بود .
شاهکاررررر
کاملا معلومه که خیلی این داستان رو دوست داری و متاسفانه هنوز این کتاب پرآوازه رو نخوندم
کتابهاي قديمي سبک خاص خودشون رو دارند که با سبکهاي الآن خيلي متفاوته به همين دليل هم اگه عادت به خوندن کتابها و قصههاي امروز داشته باشي شايد کتابهاي قديمي مثل چشمهايش زياد برات جذاب نباشن… من مطمئنم اگه چند سال پيش اين کتاب رو خونده بودم خيلي بيشتر ازش خوشم مياومد تا حالا… به هر حال متاسفانه خيلي جذبم نکرد تا بتونم بگم يه شاهکاره…
خوندم. فوق العادست.
شما هم استاد ماکان مایی.
من عاشق اين داستان نوع داستان ها هستم . كتاب جگر زليخايي كه من پيدا كردم خوندنش خيلي سخت بود چون هر آن احتمال مي رفت كه برگه هاش پودر شه . اما لذتي كه از خوندنش بردم واقعا وصف نشدنيه ! خدا رحمت كنه بزرگ علوي را !
این نظر ماله اون نوشته قطبیه!
یاد برنامه ای از فیروز کریمی افتادم که می گفت آقای قطبی سال اول اینجوریه باید صبر کرد. واقعا راست میگه… تو این سیستم هر چقدر هم که خوب و آقا باشی بعد از یک مدت باید همرنگ و هم رفتار اطرافت بشی… یاد یکی ار همسایه هامون افتادم که تازه از خارج اومده بود و بعد بچه ها مدام می رفتند زنگشو می زدند و در خونش فوتبال بازی می کردند. بنده خدا هر دفعه محترمانه می یومد می گفت عزیزانم دلبندانم سر و صدا نکنید و مزاحم نشید بعد از دو سه ماه اون آدم محترم با شیلنگ دنبال بچه ها می کرد که آدامس رو زنگش نچسبونند… به هر حال سیستم می خواد تو اینجوری باشی!
سلام. در مورد قطبی: نظر من در فصل پیش با این فصل تغیییری نکرده! اینکه میگید قطبی این فصل یه قطبی دیگه اس و دوست داشتنی نیست باید بگم این زمانه که آدما و شخصیتشونو قشنگ رو میکنه! شاید یکی خودشون جوری نشون بده که آره..خیلی باشخصیت وجنتلمنه…اما بالاخره بعد از مدتی شخصیت آدم رو میشه.
در مورد شب قدر: به نظر من مهم این نیست که شب قدر خواب باشی یا نه! مهم اینه که تو بقیه شبای و روزای سال خواب نباشی.
من این کتابو نخوندم اما یکی دو تا کتاب داستان کوتاهی ازش خوندم و خیلی حال کردم باهاش.یکی از نویسنده های محبوب منه
ميشه يه عكس ار تابلوي چشمهايش برام ميل كنيد؟؟؟
اين كتاب رو قبلا خونده بودم دوستم معرفي كرده بود بسيار عالي است و جذاب پيشنهاد مي كنم هركي چشمهايش رو نخونده حتما بخونه
salam…man ye konkooriam va shayad konkooriaro inja adam hesab nakonan…ketabe chashmhayash ro kharidam…dishab ta sobh bidar boodam va mikhoondamesah…ye joorayi bahash zendegi kardam…eshghe farangis tadayie ye eshghe ghashang bood…az sobh daram raje be dastan fekr mikonam…mamnoonam az honare aghaye alavi…ostad makan…farangis va chashmhayash va shoma…….
سلام.من رمان چشم هایش را خوندم از وقتی که این رمان را خوندم شیفته شخصیت استاد ماکان شدم شما میتونید 1تصویر از استاد پیدا کنید و بزارید تو سایت؟ممنون میشم
عشقم این کتاب.
خداست.
بزرگ علوی، بزرگ.
شاه شاهکارررررررررررررررررررررر.
وقتی می خونی، انگار داری فیلم نگا می کنی.
5 بار خوندم.
سلام دوست عزيز من داستان خوندم چون بايد كتاب براي دوستان واستاد نقد كنم اومدم يك سري مصلب جمع كنم ولي به ننظر من اين كتاب از اول ادم ديونه ميكنه خيلي سوال ميكنه بعد كتابي چند شخصيتي در اول داستان كه استاد نفر اول داستان كمي كه ميگزره حتي در جاهاي خداد نقش اول ميشه بعد دوباره استاد بعد استاد با فرنگيس وحتي در اخر فرنگيس ولي يك چيزي هست كسي كه اول تا اخر داستان باشه ميشه نقش اول حساب كرد به نظر شما نقش اغول كي بود مهمتر اون چرا اون ناظم مدرسه اصرار داشت قضيه تابلو چشمهايت را بفمد ايا كسي از افراد خانواده استاد اينقدر شوق دانستن داشتن يا نه به هر حال خوندنش خيلي علامت سوال ايجاد كرد به هر حال اگر فهميديد من را مطلع كنيد
سلام دوستان من تازه این کتاب رو خوندم موضوع پایان ناممه
دارم رو داستان کار میکنم
رمان قشنگه اما به نظر شما استاد ماکان در باره شخصیت فرنگیس بی رحم نبوده ؟
راسی من تازگی ها یه کتاب خوندم علوی گفته بود که استاد ماکان خودشه
آخه خیلی ها فکر کردند کمال الملکه
لطفا اگه کسی نظری داره به id من بده \
arta.aryamehr@yahoo.com