مدتهاست که از چنین نوشته هایی بیزارم، تحلیلی عقلایی از عشق و رفتار عشاق، جز کم کردن مقام و منزلت عشق هیچ کارکرد دیگری نداره. شما که غریبه نیستین منم مثل شما “هنر عشق ورزیدن” از اریک فروم و “لذات فلسفه” از ویل دورانت یا نمونه های وطنی اون مثل فصل عشق “کویر” دکتر علی شریعتی را خوندم و البته اونموقع ها بسی کیفور هم می شدم و تاثیر هم می پذیرفتم. اما آیا واقعا عشق، همینیه که این ها میگن؟ نه، نه، نه!
من نه نگاه روانشناسی اریک فروم به عشق، که عشق رو تا سطح یک میل جنسی و فیزئولوژیکی پایین میاره، نه نگاه حسابگرانه ویل دورانت به عشق و نه بازی با کلمات دکتر شریعتی رو می پسندم و نه اونا رو عشق می دونم. عشق حسیه که فقط کسانی که اونو تجربه کردن شاید بتونن اونو توصیف کنن. عاشقی شوریدگی و دیوانگیه و من نمی فهمم چجور میشه اونو با پیمانه حسابگری سنجید. عاشقی و عاقلی دو دنیای مجزا و متفاوت از هم هستن که عقلا فقط می تونن از دور نتایج زیبای عشق رو تو عشاق مشاهده کنن. نه خداییش شما بگید عشق این مزخرفاته؟
عشق یعنی وقتی صدات میزنه، تموم وجودت خواهش و تمنای او بشه، عشق یعنی نه اینکه او را برای خودت بخواهی، بلکه خودت را برای او بخواهی. عشق یعنی اونقد در فراغش اشک بریزی و برات اشک بریزه تا بهش بگی “دوستت دارم به اندازه اشک هایی که ریختی، که ریختم”. عشق یعنی جفای اونو بر وفای همه ترجیح دادن. عشق یعنی خیال او رو بر همه تن های گرم دیگه ترجیح دادن، عشق یعنی اینکه جز او نبینی و همه و همه رو با پیمانه او ببنی، یعنی اینقدر دلتنگش بشی که به دختره توی اتوبوس که مدل موهاش مدل موهای بانو هست تو مسیر چهار ساعته تا آمل زل بزنی عشق یعنی …
بی خیال! عشق چیزی نیست که با عقل قابل فهم باشه. عشق حسیه که تا وقتی بهش مبتلا نشی نمی تونی شیرینیش رو بچشی. من فقط نمی فهمم چرا این عقلا فکر می کنن همه چیز رو می فهمن؟ چرا درباره هر مسئله ای نظریه میدن و درباره اش می نویسن. “لذات فلسفه” کتاب خوبی میشد اگه جسارت نمی کرد و درباره عشق نمی نوشت. آخه فلسفه رو چه به عشق؟
کسی اگه می خواد بفهمه عشق از چه جنسیه، بجای خوندن این تحلیل های صد من یه غازِ مزخرفِ برآمده از ذهن هایِ حسابگر چهار تا فیلسوف فسیلی، بهتره بره چند تا فیلم عاشقونه ببین، استاد شجریان گوش بده، یا رمان های عاشقونه بخونه، سرگذشت آدم های سوخته رو بخونه.
ببین دوست عزیز، تو حتی می تونی بعنوان یه آدم تازه به وبلاگ رسیده، بیشتر وبلاگا رو بخونی، خیلی از وبلاگا آیینه زندگی بلاگر ها هستن و خیلی از این بلاگر ها عاشقن.


این حرف دکتر شریعتی را قبول داری؟
“وصال مرگ عشق است”
—————————————–
محمد جواد: مسلما شریعتی انتقادات زیادی بهش وارده، اما جدا از انتقادات بحقی که لیبرالیست ها بهش وارد می کنن ادبیات شریعتی همیشه قابل تحسین بوده و هست. اما می دونی کاش شریعتی اینطوری به سفسطه نمی پرداخت و عشق و دوست داشتن و … رو به بازی نمی گرفت. مسلما اون چیزی که با وصال پایان می گیره هوس هست و نه عشق! عشق با وصال شعله ور تر میشه.
چقدر ، چقدر قشنگ نوشته بودي .
خوب درديه عاشقي ها !
بله، به قول پاسکال: دل دلایلی داره که عقل اونا رو نمیپذیره. عشق هم که کاره دله، نه عقل. اما باید یه نکته رو هم در نظر داشته باشیم که دل خنگه! یعنی میزان نداره. معشوق رو برترین میبینه، اما آیا واقعا تو ۷ میلیارد آدم، اون فرد از همه بهتره؟ «نارسیسیزم پنهان» ـ در همان معنای مورد نظر کوهوت – عامل عشقه، آرمانی سازی که منجر به عشق میشه، در برخی مواقع بعد از وصال، در اصطکاک با واقعیت، منجر به مرگ عشق میشه. به گمونم سالمترین نوع عشق، عشقی آگاهانه است. که فقط با خودآگاهی بدست میاد. فردی که «سایه» ـ در معنای یونگی آن ـ خودش رو شناخته، میتونه عاقلانه عاشق باشه. توجه کردی که برخی مواقع عاشق به معشوق میگه: «تو چرا اینقدر خوبی؟» به نظر من این حتی از وجود نفرت یا حسادت ناآگاهانه عاشق نسبت به معشوق خبر میده. که نمونهی این نفرت رو هم همیشه دیدیم. «کلاین» که حتی عشق و نفرت رو دو روی یک سکه میدونه.
لازم به ذکره که عقل رو مترادف خودآگاه، و دل رو معادل ناخودآگاه، به کار بردم. با خصوصیاتی که «اپشتاین» ازشون ارائه میده.
—————————————————————
محمد جواد: توجه نکردی چی گفتم! من میگم عشق از نگاه این فیلسوف ها و عقلا اصلا عشق نیست، عشق جوهره زندگیه نه این بازی با کلمات، عشق رو فقط میشه حس کرد و نه تعریف، حداکثر بشه اثرات اونو تعریف کرد.
آئینه؟ بله قبول دارم. من هم از نوشته های ِ گاهی عقلانی و بعضا احساسی ِ شما خوشم آمد. اجازه ی لینک می فرمائید؟
man be sheddat ba in doostet aghaye teimoori movafegham:) hame chiz ro mishe tosif kard moham javade aziz hatta eshgh ro
یه باره دیگه مطلبی رو که نوشتم بخون، بعد بگو عقل رو چه به کاره عشق، اولندش مطلبم کاملا راجع به عشق نبود بلکه بیشتر ازدواج بود، دومندش که عقلی که سالم باشه عشق رو می پذیره چون میدونه با ازین شاخه به اون شاخه پریدن منفعتی هم پای اونچه از عشق بهش میرسه، عایدش نمیشه.
سومندشم، از کسی که یه روز مطلب “عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی…” رو نوشته و تهش اذعان داشته که ” خوش به حال کسی که واقعیت ها و ایده آل هایش در یکی خلاصه می شود” بعیده اینجوری توپیدن به عقل. ما داریم راجع به عشق زمینی حرف می زنیم، بنابر این باید قوانین طبیعت رو باهاش قیاس کنیم، تا هم عشق طبیعت رو بپذیره و هم طبیعت عشق رو. غیر اونه که کلاه یکیشون پس معرکست. در ضمن همونطور که همیشه توی گپ زدنای روزامون گفتم، عشق یک شعر بی لغت و قافیست، سکوتی شاعرانه که به عقل و کارای روزمره جلا وو طعم خوش می بخشه، همونطوری که عقل هم با رعایت حال این موجود ظریف، به بقای مادا العمرش صحه میزاره. پس عقل رو با چشم دیگه ای باید دید که دست دوستی به عشق میده نه اینکه کینه هزار ساله بهش داشته باشه وو سر هر چیزی ستیز باهاش رو برنامه کاریه خودش می کنه. عقل آدمیه که میگه بعضی اوقات باید از بعضی چیزها چشم پوشی کرد تا چیزای کوچیک کودورت های چندین ساله به بار نیاره، و عشقِ که این قسم بخشش ها رو از نظر عقلی موجه می کنه.
———————————————————–
محمد جواد: ببین دوست جان، همه این چیزهایی که میگی فقط تو حرف ممکنه، بازی با کلماته. من هم اول نوشته ام گفتم که یه روز همین مزخرفات رو می خوندم و ازشون تاثیر می گرفتم، پس طبیعی بود که همچون نوشته هایی هم بنویسم. اما در عمل اونی که اتفاق می افته اینه که دل و عقل راهشون از هم جدا میشه. دل نمی تونه محافظه کاری های خاص عقل رو تحمل کنه. دل معشوق رو می خواد و عقل معشوق رو به همراه حفظ آبرو و از دست ندادن هزینه ای. فرق خواسته هاشون از زمین تا آسمونه. من همچنتن میگم خوش به حال کسی که عقل و دلش یکی رو نشون میده. یعنی چه با معیارهای محافظه کارانه و واقع گرایانه و حسابگرانه عقلی و چه آرمان خواهی عشق به یه آدم بیشتر نمی رسه.
حالا شما خودشو ناراحت نکن دیگه! خامی کرده! :دی
من با این که عشق جوهر زندگیه که مخالفات نکردم. حتی حق رو به دل دادم و گفتم که عقل دلایل دل رو نمیپذیره. حرفام این بود که اگر عقل دل رو بشناسه ـ که همون خودآگاهی باشه ـ اون موقع میشه عاقلانه عاشق بود. عقل باید در خدمت دل باشه. که از نظر من شود اما به خون جگر شود.
به قول فروید: هر جا Id هست، Ego هم آنجا باشد.
سلام
زیبا بیان کردین.
اما با اجازتون من که این مرحله رو تجربه کردم یک نکته اضافه کنم.
این حسی که گفتین شور و مستی اولشه و بسیار بی نظیر.اما برای حفظ عشق تلاش و تازه نگه داشتن و طراوت لحظه به لحظه می خواد.و حتی بعد از وصال بیشتر.و اون هم نه تلاشی یک طرفه بلکه دو طرفه از دو یار هم افق و هم انرژی.
واگه اینطور نباشه بعدِ چند سال خیلی تلخ از خواب عاشقی بیدار می شیم.و می بینیم دلمون بد شکسته.
از نظر بیان عشق در نوشته ها و کتابها,من کتاب “یک عاشقانه ی آرام” از استاد نادر ابراهیمی رو واقعا بیان عشق می دونم.حرف نداره.
سپاس از وبلاگ خوبتون.
[...] 28, 2008 in پراکنده این نوشته را که خواندم تریگری شد برای نوشتن…نه جواب نوشته [...]
به نظر من این حسهایی که تو نوشتی رو خیلی های دیگه هم نوشتن. ولی یادمون نره که حتی عاشق شدن هم نوعهای مختلف داره و هر کی یه جور عاشق میشه و نمیشه گفت که هر کی عاشق اینجوره و این مشخصات رو داره.
بعضیها با تعریف تو عاشقن ولی وقتی از خودشون میپرسی این لفظ رو به کار نمیبرن و میگن دوست داشتن و میگن که دوست داشتن از عشق بهتره چون ماندگارتره.
بعضیها میگن عشق زود گر میگیره و زود خاموش میشه.
هر کی یه چیزی میگه و هر کی یه جور تجربه اش میکنه.
بعضی ها هم عاشقن و میگن کاشکی هیچوقت عاشق نبودیم. واسه همه هم شیرین نیست.
ولی من این تاپ تاپ دل رو موقع دیدار یار دوست دارم و خیلی دوست دارم.
[...] 30, 2008 با شکری محمد جواد نوشته من در مذمت فضولی عقل در وادی عشق سبب شد تا خانم دکتر [...]
راستش در مورد این که نوشته بودید عشق چیه…نمی تونم هیچ نظری بدم!!! شاید هم نمیخوام!!!!!!