ندایی در دلم می گوید: «بنویس! از عشق بنویس، از بانوی دوست داشتنی بنویس، از احوالات عاشقی بنویس، از فاطیما بنویس!»
از اول هم می دونستیم که اگه این رابطه از راه دور عاشقانه بیش از حد طول بکشه فرسایشی میشه، از اولش هم میشد احتمالش رو داد که روزی بیاد که هر رفتاری و سخن یکی بر دیگری آزاردهنده باشه! لامصب این فرایند اونقدر هم کند صورت می گیره که در گرماگرم این رابطه هرگز حس نکردیم که این حس های جدید می تونه دلیلش عشق باشه! دلیلش بی تابی فراوانی که هر روز بیشتر هم میشد ولی هیچگاه فرصت ارضاء پیدا نکرد. عطشی که هیچگاه فرصت سیرابی پیدا نکرد، چه تاثیری بر روحمان گذاشت! و ما چه بیهوده برای روزهای بدمون دنبال دلیل می گشتیم.
سخته، خیلی سخته اعتراف به اینکه تقریبا همه ناهنجاری ها از سوی من بود و بی چون و چرا من مقصرم، هرگز، هرگز در این اندیشه نبودم که این رابطه عاشقانه در حالیکه واسه من تعالی بخشه می تونه واسه تو فرسایشی شده باشه، آروم آروم آبت کنه،و تازه روزی که دیگر چیزی ازت باقی نمون، روزی که کاملن آب شدی، من فهمیدم! آخه این رابطه حتی در اون روزها برای من تعالی بخش بود، ثانیه ثانیه اون برایم لذت بخش بود، لذتی که خودت می دونی هیچ گاه اسیر هوای نفس نشد، لذتی که از حضور آرامش بخشت می بردم هرگز زمینی نبود، گرچه من همیشه بیش از حد زمینی بودم، برخلاف تو؛ و چه بزرگ منشانه دستم رو گرفتی و آروم آروم منو به وادی هایی بردی که ندیده بودم!
فاطیما فاطیما فاطیما
دروغ چرا! رنگ و بویی که به زندگیم دادی غیر قابل توصیفه. با تو و در کنار تو و به کمک تو بزرگ شدم. ولی هرگز فکر نکن که حالا که حضور فیزیکی ات در زندگیم حذف شده، دیگه نیستی! نه، هستی! مثل همیشه. حست می کنم، عاشق تر از همیشه حست می کنم، تو که منو و اعتقاداتم رو می شناسی، می دانی که عاشق بودنم رو از عاشق بودنت وام نگرفتم! برای من عاشقی امری کاملا یه طرفه است! «عشق دادنه و نه گرفتن! عشق یعنی نثار کردن بدون هیچ چشم داشتی از طرف مقابل، عشق یعنی خود را در دیگری دیدن و بس!» هرگز مانع رفتنت نمیشم چون می دونم بر می گردی!
«من جز به بغل کردن خودت به چیز دیگری نمی اندیشم. دوست ندارم که دلم دست داشته باشد که نگذارد دلت به جای دیگر برود. دوست دارم به هر کجا که می خواهد برود، چون می دانم که به سوی دلم بر می گردد. دلم می خواهد دلت آزاد باشد و برای دلم باشد. شاید شاید شاید دلم می خواهد که دلم پا داشته باشد که به هر کجا که این دل چموشت برود، دل من هم گام به گامش برود. دلم می خواهد به هر سرایی که باشی من هم باشم، نه انکه من به هر سرایی باشم تو هم باشی. دلم برایت تنگ است فاطیما!»
اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست ××× حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
از اینکه اینقدر بزرگی که عاشقت شدم، از اینکه راه کمال رو بهم نشون دادی، از اینکه همیشه آروم بودی و آرامش بخش، از اینکه همیشه شاد بودی و شادی بخش، از اینکه همیشه چند قدم جلوتر رو می دیدی و بهم نشون می دادی، مرسی!
فاطیما جان! حضور دوباره ات را به انتظار نشسته ام.
«چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن ××× به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد ××× اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی»


kheili ghashang bud, hamishe be in fatimat hasudim mishe, age vaghean in harfa az tahe delet bashe, kheili khoh be halesh
نه آهنگ از انديه ،شعرشم از پاكسيما
زبانم قاصر ماند در برابر این احساس پاک تو نازنینم
انتظار جان سوز است ولی!؟
ولی امیدوارم برگردد;)
آقای شکری اینکه برای عشقتون به انتظار نشستید ستودنیه .ولی فکر نمی کنید با نوشتن این وبلاگای عاشقونه بیشتر به قول خودتون آبش می کنید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اگر واقعا واقعا عاشقش هستی از زندگیش برو بیرون.بذار زندگی کنه.بذار خوش باشه مثل تمام عاشق و مجنونای اساطیری.شما که خوب شرح حالشونو میدونی.براش ننویس تا نخونه.اینو بدون نوشتنت بزرگترین آزاره براش.برو تا آزادباشه.دلیل نمیشه چون به انتظار نشستی مدام تکرارش کنی.ازنظر من یهجور جلب ترحم اونه.