نمی دونم چرا ما آدم ها تا دلباخته میشم، خودباخته هم میشیم!
من هنوز می خوام برگردم که بنویسم، اما حسش نیست….
مارس 3, 2008 بدست محمد جواد شکری
نمی دونم چرا ما آدم ها تا دلباخته میشم، خودباخته هم میشیم!
من هنوز می خوام برگردم که بنویسم، اما حسش نیست….
ارسال شده در شخصی | 15 دیدگاه
آدمها بی جنبه بازی های زیادی از خود در وکنن.
من امروز دقیقا به همین فکر میکردم !! که چی میشه اینجور وقتا یادم میره که خودم چی بودم !
بر میگردی
مینویسی
حسشم میاد
یکمی خسته شدی
دعوت هم شدی ها
تا خود باخته نشی که دل باخته نمی شی بچه جان!
نه بابا
بادمجون بم آفت نداره.
چیزی نمی شه.
دوباره بر می گردی. فقط یه خورده زمان می خوای. اونم حالا چیزیت نمی گم بالاخره سخته دیگه.
بعضی ضربه ها سخته
شاید اگه بیشتر در مورد حال و هوات بنویسی سبک تر بشی…من که اینجوری ام…نوشتن معجزه میکنه این وقت ها…
طوری شده؟!؟!؟!؟!؟!؟
ايمان دارم نوشتن حتما معجزه مي كنه
قبل از هر چیز از یافتن پسر عمویی در اینترنتستان خوشحال شدیم …(به گمانم فامیلی شکری کمیاب باشد، نه؟).
وبلاگ و مطالبش بماند .
فعلا .
بر قرار باشی !!
سلام
پيش مياد
نگران نباشيد
واسه منم پيش آمده!!
اما نوشتن كمك ميكنه
محکم باش …
نوشتن تورو خالی میکنه.. همین چیزی که نوشتی مطمئن باش فقط مشکل تو نیست فقط.. مشکل خیلیهای دیگه هم هست…
همه رو باختي پسر؟ حتي هوس قمار ديگه هم نداري؟ (البته به قول شاعر)
سلام جناب شکری!
چطوری؟
نمیای طرفای ما؟
در مورد این متنی هم که نوشتی، درست میشه. دوباره میآیی و مینویسی (:
چقدر خوب توصیف اش کردین … ! مرحبا