فوریه 7, 2010 بدست محمد جواد شکری
مراسم 22 بهمن در جلوی چشمان سفرا و خبرنگاران خارجی متعددی برگزار میشه. 8 ماه از انتخابات می گذره و حکومت دوست نداره روز پیروزی انقلابش، روزی باشه که معترضین بتونن جولان بدن. 22 بهمن روز بازیه و حکومت خیلی دلش می خواد که قبل از بازی، بازی رو ببره. جنگ روانی مهم ترین ابزاریه که حکومت در اختیار داره تا با جوسازی های رسانه ای خللی در تجمعات اعتراضی مردم ایجاد کنه.
این روزها، هر روز تعداد زیادی رو دستگیر می کنن و تعداد کم تری رو آزاد می کنن. تجربه نشون داده که آزاد شده ها مدتی طول می کشه تا بتونن وضعیت روحی قبل از دستگیریشون رو به دست بیارن و اغلب چندماهی وضعیت داغونی دارن. این وضعیت داغون هم به شکلیه که به اطرافیان اون فرد هم تصری داده میشه. در واقع با این دو کار بذر ترس و نگرانی رو هم زمان در سطح جامعه، در بین افراد معترض و خانواده هاشون می پاشن.
رهبران جنبش سبز بر خلاف عاشورا این بار رو بازی کردن و با یه گام عقب نشینی خواستار حضور معترضین در صحنه و اعتراض به دولت غیر قانونی شدن. باید تا 22 بهمن صبر کرد و دید که چند درصد می ترسن و چند درصد از معترضین به تقابل با حکومت به خیابون میان.
ارسال شده در سیاست | ۱ دیدگاه »
فوریه 4, 2010 بدست محمد جواد شکری
می گویند روییدن عشق لحظه ایست، اما من نمی دانم چرا این لحظه بعد از پنج سال تمام نمی شود و من هر روز صبح از نو عاشق می شوم.
قیاس تو جز با تو خطاست و من هرگز چنین خطایی نمی کنم. تو تجسم نهایت لذت و آرامش در کالبد آدمی هستی.
همه دنیا مرا صدا می زنند و تو نیز مرا صدا می زنی. اما آن صداها کجا و صدای تو کجا. وقتی صدایم می زنی سلول های بدنم مستانه می رقصند و خون نشیط زنده بیداری در تمام وجودم جاری می گردد.
ارسال شده در شخصی | 3 دیدگاه »
ژانویه 23, 2010 بدست محمد جواد شکری
چهار روز پیش آیت الله خامنه ای از خواص خواست که موضع خوشون رو شفاف کنن و حرف های دوپهلو نزنن. بعد از این سخنرانی، اغلب تحلیل گران بر این باو بودن که هاشمی مهم ترین فرد از خواص بود که آیت الله خامنه ای شفافیت رو از اونا خواسته بود. موضع امروز هاشمی در واقع پاسخی به خواسته آیت الله خامنه ای بود. موضع امروز هاشمی واقعاً فوق العاده بود و نشون میده که اصلاً و ابداً هاشمی قصد عقب نشینی از مواضع 26 تیرماهش رو نداره.
در پاسخ به انتقاد از سکوت خواص میگه: “در بيان مواضع خود همواره منافع اسلام، انقلاب و مردم را مورد اهميت قرار دادهام و همچنين در مواقعي به دليل شرايط نامناسب با الهام از روش بزرگان ديني سكوت اختيار كردهام.”
در پاسخ به دو پهلو صحبت کردن خواص میگه : “در شرايط امروز نيز براي برونرفت از وضعيت فعلي راهحلهايي را كه با توجه به تجربياتم به ذهنم ميرسيد در خطبه نماز جمعه مطرح كردهام و هنوز نيز در كليات به آن معتقدم؛ هر چند ممكن است نواقص و زوايدي داشته باشد.”
و در آخر هم با یه حرکت زیبا، توپ رو تو زمین آیت الله خامنه ای میندازه و میگه: “در شرايط فعلي اينجانب صالح ترین فرد را براي حل مشكلات فعلي جمهوري اسلامي ايشان ميدانم و مطمئن هستم با كمك افراد معتدل از هر دو جناح موجود كشور با تدبير رهبري مسائل موجود قابل حل و فصل است و در صورت حل مشكلات جاري، دشمنان خارجي و ضدانقلاب مايوس خواهند شد.”
باور کنید از این شفاف تر و صریح تر نمیشه حرف زد. هاشمی با صراحت تمام داره میگه که راه حل برون رفت از بحران اینه و تنها مجری اون هم رهبریه.
ارسال شده در سیاست | 7 دیدگاه »
ژانویه 18, 2010 بدست محمد جواد شکری
1-حکایت همان سگ خیسی است که به حجرهاي رفته بود و خود را تکان میداد، چون صاحبش این منظره را دید، فکر کرد که حالا طبق قوانین اسلامی ناچار است هفت بار همه حجره و وسایلش را آب بکشد تا از نجاست پاک شود، چون حالش را نداشت و کار بیهوده و سختی بود، چشمانش را بست و دنبال سگ افتاد که، پیش پیش، گربه! پیش پیش، گربه! انشاءالله که گربه است!
2- در اوایل انقلاب و سالهایی که بحث بانکداری اسلامی بالا گرفته بود، افراد مقدسمآبی که میدانستند بهرهای که از سوی بانک به عنوان سود ماهانه سپرده به آنها پرداخت میشود، عین رباست و از نظر شرع اسلام مشکل دارد، برای اینکه از نظر شرعی رفع تکلیف کرده باشند و پولهایشان را حلال کنند، در آخر ماه با پاکتی میوه یا نبات در دست، به بانک و نزد رئیس شعبه میرفتند و پس از اطلاع از مبلغ سودی که برایشان محاسبه شده، با انجام یک معامله فوری و نقدی، یعنی فروش محتوای پاکت به رئیس شعبه به همان مبلغِ سود محاسبه شده، یعنی مثلاً یک کیلو نبات را به مبلغ پانصد هزار تومان میفروختند و پول این بیع حلال به حسابشان واریز میشد و پاکت نبات تحویل خریدار یعنی رئیس شعبه میگردید؛ یعنی که پانصد هزار تومان بهره را نگرفته، بلکه پول یک کیلو نباتی را که فروخته گرفته است. کلاه شرعی در مسائل مالی دیگری چون خمس نیز در جامعهی ایرانی بسیار رایج و گسترده است.
3-ازدواج موقت هم به همین ترتیب راه فراری است برای مقدسمآبان مذهبی تا رنگ و لعاب مذهب به آنچه که در جامعه میگذرد، بزنند. جامعهی کنونی ایران مملو از مردان و زنانی است که چه به خاطر یک رابطه عاشقانه و چه در اثر هوس، در هم میلولند و رابطههای جنسی با یکدیگر برقرار می کنند. سالها نهادها و سازمانهای مختلفی در ایران کوشیدند تا از نفوذ فرهنگ غربی و جهانی به ایران جلوگیری کنند، اما تقریباً در اکثر حوزههای فرهنگی این تلاش ها جز به شکست ختم نشد. حال، متفکرین این نظام به این نتیجه رسیدند که اگر نمیشود جلو رابطههای جنسی را گرفت، میتوان به آن رنگ و بوی مذهبی داد تا این نظام همچنان بتواند الهامبخشی خود را در بین کشورهای مسلمان حفظ کند. تا همچنان ایران به عنوان کشوری که قدمی از ارزشهای اولیه و بنیادین انقلاب اسلامی 57 پا پس نکشیده در بین ملتهای دیگر مطرح باشد و از قِبَل آن، جمهوری اسلامی بتواند راههای نفوذ در بین این کشورها را بیابد.
4-واقعیت جامعه ایرانی این است که ما نه میخواهیم از زرقوبرقها و جذابیتهای زندگی غربی محروم شویم و نه میخواهیم از شرع و باورهای اسلامی روی برگردانیم. ازدواج موقت، نه موضوع تازهای و نه اولین مسألهی بعد از انقلاب است که چنین واقعیتی را برجسته میکند. بانکداری بدون ربا و اسلامی که مدتها در اوایل انقلاب نقل محافل اقتصادی و مذهبی بود، نیز همین مساله اساسی را تداعی میکند. این موارد تلاشهای جامعه ایرانی را در جهت اسلامی کردن رفتارهای غیر اسلامی نشان میدهد و طبعاً همه این کوششها در نهایت نتیجهای هم در بر ندارد.
ارسال شده در جامعه | 3 دیدگاه »
ژانویه 16, 2010 بدست محمد جواد شکری
من هنوز نمی فهمم که چرا بعضی ها از درد و سختی گریزانن، مگه زندگی آدم بدون درد و سختی میشه. شاید بشه کمی اونو عقب انداخت، اما درد لازمه زندگی ادمیه، درد لازمه رشده. درد شرط لازم برای زیباتر شدنه. واقعاً کسانی رو که به این در و اون در می زنن تا اسیر یه درد و سختی نشن و بتونن دوران خوشیشون رو کش بدن، نمی فهمم تو ذهنشون به چی فکر می کنن، نمی دونم اونا رشد و بزرگ تر شدن و بهتر شدن رو چطوری واسه خودشون ممکن می بینن.
هیچ راهی نداره، هیچ راه میانبری هم نداره. هیچ کسی از شکم مادرش زیبا بیرون نمیاد، هیچ کسی از شکم مادرش بزرگ بیرون نمیاد، هیچ کسی از شکم مادرش بالغ بیرون نمیاد، راه زیبا شدن، راه بزرگ شدن، راه بلوغ جز با درد کشیدن، با تحمل سختی نیست. اصلا درد لازمه به دنیا اومدنه، کدوم یکی از ماها بدون تحمل دردی از سوی والدینمون به این دنیا پا گذاشتیم که حالا احساس کنیم، بدون درد می تونیم بزرگ شیم. درد بخش همیشگی زندگیه ماهه، ما با تحمل هر دردی به یه مرحله بالاتر میریم و تازه تو اون مرحله باید درد شدیدتری رو تحمل کنیم. تازشم هر دردی همراه خودش لذتی داره متناسب با درد، مثل درد هم آغوشی که هر چی درد بیشتری تولید شه، لذت بیشتری حاصل میشه.
تو خوب می دونی دختر جان، تو می دونی که ما ترجمان دردیم، که ما چه دردهایی کشیدیم و چقدر در کنار هم بزرگ شدیم. کاش بقیه مردمان این زمونه هم می دونستن و اینقد از درد فراری نبودن.
یه کشور در حال درد کشیدنه، مردمان یه کشور در حال بزرگ شدنن و من نمی دونم چرا یه عده دست کردن تو جیبشون و فقط به نتیجه این جنبش فکر می کنن، چه نتیجه ای بهتر و بالاتر از بزرگ شدن یه ملت، چه نتیجه ای می خوایم؟ با این همه آیه یاس خوندن و یا تئوری های عجیب و غریب دادن دنبال چی می گردیم؟
ارسال شده در بدون دسته بندی | 3 دیدگاه »
ژانویه 14, 2010 بدست محمد جواد شکری
بیش تر از یه سال قبل بود که بعضی ها چون دکتر نیلی پیش بینی کردن که احمدی نژاد توی انتخابات از امداد غیبی برخوردار نمیشه و آیت الله خامنه ای نمی خواد سرنوشت خودش رو به سرنوشت احمدی نژاد گره بزنه. اما همه دیدیم که اینطور نشد و احمدی نژاد نه تنها از امداد های عجیب و غریب غیبی استفاده کرد، بلکه در سخت ترین روزهای رهبری آیت الله خامنه ای، از حمایت همه جانبه برخور دار بود.
هفت ماه از انتخابات می گذره، شعارهای جنبش سبز دیگه درباره برکناری احمدی نژاد یا انتخابات مجدد ریاست جمهوری نیست. جنبش سبز یکی دوماهی میشه که پاسخگو بودن نفر اول نظام رو شعار میده. هفت ماه بعد از انتخابات، مناظره هایی شروع میشه که به روشنی نشون میده که صدا و سیما برخلاف همه هفت ماه قبلش عقب نشینی معناداری کرده. مطهری، کواکبیان و اطاعت از احمدی نژاد به شدیدترین شکل ممکن انتقاد می کنن، اونو زمینه ساز فتنه اعلام می کنن، کشتن مردم در روز عاشورا رو محکوم می کنن و از برخورد بد حکومت با معترضین میگن. از به حق بودن مطالبات مردم در سقف چند ماه قبل میگن. سقفی که قبل از نفر اول نظام بود.
همه این ها یعنی آیت الله خامنه ای خیلی دیر احساس خطر کرده؟ یعنی آیت الله خامنه ای احساس کرده که سرنوشت منحوس احمدی نژاد به سرنوشت خودش گره خورده و داره سعی می کنه اونو باز کنه؟
این مناظره ها یعنی چی؟ یعنی مرز بندی شفاف بین آیت الله خامنه ای و احمدی نژاد؟
ارسال شده در سیاست | 8 دیدگاه »
ژانویه 8, 2010 بدست محمد جواد شکری
سرم درد می کنه، چشم هام خسته میشن، نه حسی برای خوندن هست و نه حالی برای نوشتن. کمی تو گودر الکی می گردم، به ایران دخت روی میز نگاه می کنم، وسوسه میشم که بخونم ولی حتی حس این یکی هم نیست.
آشفته ام، زنگ در رو می زنم، میاد تو حیاط در رو باز می کنه، لباس هاش رو عوض کرده، آرامش نگاهش، آرومم می کنه.
“و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود.” نمی دونم حرف های مطهری می تونه نشون دهنده این باشه که حکومت می خواد تغییر رویه بده یا نه. نمی دونم به کدوم سمت داریم میریم.
با نور آفتابی که به چشمام می خوره بیدار میشم، میرم پرده رو می کشم، مثل فرشته ها خوابیده، وای دلم می خواد بیدارش کنم، دلم می خواد با موهاش بازی کنم، می ترسم، می ترسم بیدارش کنم.
وقتی در یه مشکلی، تو به دلایل و ریشه ها نپردازی و فقط نشونه های مشکل رو از بین ببری، حل مشکل سخت تر میشه. چون راه حل هایی که واسه از بین بردن نشونه های مشکل استفاده میشه خودش یه عوارضی داره و از طرف دیگه اون ریشه های اصلی مشکل عمیق تر میشه. یه جایی میشه که حل این مشکل دیگه درد داره. مثل اقتصاد این کشور، یه زمانی چون کمبود بود، یه راه حل مقطعی به نام یارانه ها استفاده شد، حالا اون راه حل مقطعی چنان با اقتصاد این کشور عجین شده که نمیشه بی خیالش شد، از طرف دیگه تولید و رشد اقتصادی تو کشور رو مختل کرده. مثل تورم، تا دولت پول کم میاره از بانک مرکزی قرض میگیره، این باعث میشه که نقدینگی زیاد بشه بعد تورم بالا بره. در دراز مدت سبب شده که نهادهای اقتصادی تو کشور تنبل بار بیان، مثل بچه ای که تا 40 سالگی از باباش پول تو جیبی بگیره و هیچ وقت به فکر کار کردن نمی افته. نهادهای اقتصادی هم بهره وری کمی دارن، در نتیجه دولت هر سال بیشتر از سال قبل کم میاره، هر سال بیشتر قرض میگیره و موضوعی که همه دنیا سالهاست حل کردن، به یه مسئله لاینحل تو این کشور تبدیل شده. مثل سیاست کشور، زهی خیال باطل که فکر کنیم اشکال از این دولته، یا از این رهبره، یا از ساختار نظامه، مشکل یه جای دیگه است، مشکل تو ذات ماست، مایی که هر کدوممون پتانسیل دیکتاتور بودن داریم.
صدای موج میاد، روی سنگ جابجا میشه، با چشم هام دنبالش می کنم، بالاخره ساکن میشه، دستش رو تو دستم میگرم، فشارش میدم، دلم گریه بی هوا می خواد.
ارسال شده در سیاست, شخصی | 3 دیدگاه »
ژانویه 6, 2010 بدست محمد جواد شکری
تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد
چقدر دلم برای جاودانه شدن در آغوش بی قرارت تنگ است،
چقدر دلم برای انار سرخ لب های تب دارت تنگ است،
چقدر دلم برای افسون لمس دستان آرامشت تنگ است،
چقدر دلم برای گم شدن در سلسله موهای رهایت تنگ است،
چقدر دلم برای عاشقانه زل زدن به دیوانگی هایت تنگ است،
آغوشت،
لب هایت،
دست هایت،
موهایت،
فاطیما فاطیما دلم تنگ است
ارسال شده در شخصی, شعر | بیان دیدگاه »
ژانویه 4, 2010 بدست محمد جواد شکری
بلبشویی که در فوتبال ما حاکمه نمونه کوچک شده ای از بلبشوییه که در جامعه در همه حوزه ها وجود داره. به هر کجای این کشور بنگری چنین بلبشویی داره. به این دولت و به این نظام هم ربطی نداره. بلبشوی موجود تأثیر انباشتی و تجمعی از سال ها و دولت ها و حکومت هاست که الان چنین نمودی داره. اکثر مشکلات و نابهنجاری هایی که تو این جامعه وجود دارن چنین ویژگی بلند مدتی دارن و معمولا هیچ راه حل قطعی مسالمت آمیز و بدون دردی ندارن. ما ها چندین و چند ساله که استخون هامون شکسته، پینه زدیم، اما نه کامل و صحیح، این قدر پینه رو پینه زدیم که حالا انحرافش به حد تحمل ناپذیری رسیده. حالا چاره ای نیست جز این که استخون رو بشکنیم و از نو جوش بزنیم، حال این که آیا به درستی جوش می خوره یا نه، حرفی دیگه ای هست. نکته اینه که چاره ای جز شکستن، جز درد کشیدن برای از نو جوش دادن نداریم.
بلبشویی که دادکان به اون اشاره کرد، چنانه که همه دیگری رو مقصر به وجود اومدن بلبشو و رشدش می دونن. دادکان با همه صراحت و سخنوری که در کوبیدن علی آبادی داشت، اما به این ایراد اساسی خودش اشاره ای نکرد که عاجز از تعامل صحیح با کسیه که به صورت قانونی سیاست گذار در عرصه ورزشه. حتی اگه علی آبادی کارشکنی می کرد، دادکان می تونست لج بازی های پچه گونه اش رو نکنه. دادکان چنان صحبت می کرد که اگه سال های زیادی از دوران مدیریتش گذشته بود، اگه ماها هنوز مدیریت صفایی فراهانی رو تو ذهن نداشتیم گمان می بردیم که شاید واقعاً دوره دادکان بهترین دوره فدراسیون فوتبال بود.
سیاسی ترین نود، جنبه ای دیگه از جنبش سبز رو نشون داد. عادل فردوسی پور تونست با صراحت دادکان برنامه نودی رو رقم بزنه که یکی دیگه از مظاهر جنبش سبز تموم نشدنی باشه. جنبش سبزی که به دلیل فراگیر بودن پتانسیل های فراوون برای مبارزه مدنی بدون خشونت داره. امروز برنامه نود، مثل نماز جمعه هاشمی، مثل روز قدس امسال شاهد هزاران نفری بود که برای اولین بار و فقط به خاطر جنبش سبز اونو می دیدن و به حق که دادکان با صراحت کلام و عادل با کنایه سبزها رو مسرور و شاد کردن.
پ.ن: روز اول، 23 خرداد، وقتی هنوز نمی دونستیم که ما کم نیستیم، که ما بی شماریم، هر صد متر همه می گفتن بشینیم، همه می نشستن. تو هر جمعی یکی پا میشد جمعیت رو کنترل می کرد. صدای شور و شادی بلند میشد که از هر طرف می بینی تهِ جمعیت معلوم نیست. نشستن هیچ نشونه خاصی بر اعتراض نبود، مهم این بود که ما به خودمون نشون می دادیم که بی شماریم و روحیه می گرفتیم. تو سبزترین برنامه نود، گزینه آخر بی ربط ترین پاسخ به مسابقه پیامک کوتاه بود، اما مهم این بود که ما به خودمون نشون دادیم که همچنان و همیشه بی شماریم. ما اگه در کنار هم بمونیم به هم دیگه روحیه میدیم.
ارسال شده در فوتبال | 3 دیدگاه »
ژانویه 1, 2010 بدست محمد جواد شکری
1- در زمان جنگ، وقتی به سمت مواضع دشمن پیش رفتی، باید بدونی که هر چه جلوتر میری، خطر بیشتر میشه و ثبات جایگاه تو کم تر میشه. اگه اینقدر پیش بری که دشمن موجودیتش رو در خطر ببینه، باید کار رو تموم کنی و گرنه دشمن به رفتار انتحاری روی میاره و که همیشه باخت – باخت بوده. در این حالت باید یه کم به عقب برگردی، به جایی که احساس کنی در اونجا ثبات لازم رو داری و دشمن نمی تونه امنیتت رو تهدید کنه و در ضمن به دشمنت هم اجازه میدی که فکر کنه، که احمقانه تصمیم نگیره و شاید بتونی وضعیت رو به حالت برنده – برنده تغییر بدی.
بعد از روز به خاک سپاری منتظری در قم و روز عاشورا در تهران، این چنین مواضع نظام مورد تهدید و حمله قرار گرفت، یا میرحسین می بایست با یک رفتار انقلابی سعی در به نتیجه نشوندن این جنبش می کرد (که با پتانسیل این روزهای جنبش امری غیرممکن و بسیار پرهزینه است) وگرنه نظام با اون نمایش روز چهارشنبه آماده یک رفتار انتحاری احمقانه برای حفظ خودشه. حرکتی که با دستگیری میر و کروبی شروع میشه ولی پایانش رو نه سران جنبش سبز می تونن پیش بینی کنن و نه رهبران حکومت. ولی بیانیه 17 میرحسین نشون از بلوغ رفتار سیاسی در نزد رهبران این جنبش داره و به خوبی به مواضعی منطقی 26 تیر هاشمی برگشتن. این عقب نشینی برای حفظ موجودیت جنبش سبز امری ضروری بود و حالا عقلای حکومت به اندازه کافی وقت دارن که به تصمیم منطقی بگیرن و بی گدار به آب نزنن. جنبش سبز از جایگاه ناامن کمی به سنگر قبلی برمی گرده تا در این سنگر نیرومند تر و عمیق تر شه و دوباره به جلو پیش بره.
2- قبل از نمازجمعه تاریخی هاشمی، گفته بودم که فرق هاشمی و خامنه ای اینه که هاشمی حس مادرانه نسبت به این نظام داره و پیشنهاد هایی که در اون نماز جمعه هم داشت کاملا نشون می داد که صرفاً حفظ ثبات نظام براش مهمه و ثبات نظام رو در رضایتِ حداقلی، حداکثر مردم می دونه. بیانیه امروز میرحسین هم نشون داد که میرحسین حس مادرانه ای نسبت مردم داره و پیشنهادات امروز بعد از کشتار فجیع مردم تو عاشورا نشون میده که به خاطر حفظ جون مردم حاضره عقب نشینی کنه. (البته عقب نشینی کاملاً عاقلانه و سیاسی)
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | 3 دیدگاه »
دسامبر 28, 2009 بدست محمد جواد شکری
بعد از پروژه ناموفق پاره کردن تصویر آیت الله خمینی و تجمع حداکثر ده هزار نفری مردم در تهران، چهارشنبه آخرین فرصت برای نظام است تا بتواند چهره ای مقتدر مردمی از خود نشان بدهد و پس از آن بتواند رهبران جنبش یا به قول خودشون سرانه فتنه رو دستگیر کنن.
اگر چهارشنبه باز هم جمعیت اندکی در حمایت از نظام به به خیابون ها بیان، اخرین استراتژی های نظام هم برای خاموش کردن جنبش سبز به هدف نمی خوره. من فکر نمی کنم چهارشنبه هیچ اتفاق خاصی بیفته، چهارشنبه هواداران اونا تجمع اندکی رو تشکیل میدن و اونا نمی تونن هیچ کار خاصی کنن.
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | 5 دیدگاه »
دسامبر 28, 2009 بدست محمد جواد شکری
حوالی ظهر 23 خرداد بود، تو ونک زیاد نبودیم، به سمت پایین حرکت کردیم، وقتی رسیدیم به پارک ساعی، رفتم رو یه بلندی، جمعیت رو که پشت سرم دیدم، ذوقی بی نهایت کردم، تا جایی که چشم کار می کرد، آدم بود. به یک کیلومتری مطهری که رسیدیم، دیدیم که 500 متر جلوتر از جمعیت یه مینی بوس جاده رو بست، کلی سرباز پیاده شدن و آماده پذیرایی از ماها شدن، من و دوستام تو صف دوم یا سوم جمعیت چند ده هزار نفری بودیم. یهو یکی بلند الله اکبر گفت و با سرعت تمام به سمتش دوید. ما هم مثل اون، با شوق می دویدیم. سربازها از ترس سریع سوار مینی بوس شدن و فرار رو بر قرار ترجیح دادن.
صد متر جلوتر، یهو حس کردیم که از وسط جمعیت مردم دارن فرار می کنن، ما هم که جلو بودیم، زودی خودمون رو به نزدیک ترین کوچه رسوندیم و تازه جرأت کردیم که پشت سرمون رو نگاه کنیم. دو نفر، نیروی نظامی با لباس ترسناک سیاه – اولین بار بود می دیدمشون، بعداً فهمیدم که این ها همون گاردی ها هستن- وسط جمعیت باتوم هاشون رو روی هوا می چرخوندن. ملت بعد از چند دقیقه جرأت پیدا کردن و بعد از اینکه چند نفر کتک خوردن، باتوم ها رو از دستشون گرفتن و اونا رو زدن و موتورهاشون رو آتیش زدن. دومین پیروزی، رو به افتخار هم با یا حسین، میرحسین به هم تبریک گفتیم.
اون پیچ ولی عصر سر مطهری روکه طی کردیم، دیدیم کلی گارد منتظر ما هستن. ما شعار می دادیم، نمی ترسیدیم، به جلو می رفتیم. – ما قبل از انتخابات هم کلی تو خیابون های تهران شعار می دادیم، فکر کنم اغلب فکر می کردیم که برخورد ها در حد حداکثر یه ضربه باتوم خواهد بود.- یهو صدای تیر اومد. گازی تو هوا پخش میشد و همه فرار می کردن و داد می زدن اشک آور زدن! اون همه جمعیت – شاید بالغ بر سی هزار نفر- در کمتر از چند دقیقه متفرق شد. تو کوچه پس کوچه ها می گشتیم، هر جایی که چند نفر خودی می دیدیم، جمع می شدیم شعار می دادیم. یهو از یه سوراخی، از پشت، جلو، بغل گاردی ها حمله می کردن، ما هم سعی می کردیم راهی برای فرار پیدا کنیم.
تا شب اتوبوس ها و موتورهای آتیش گرفته زیاد دیدیم. بقیه رو نمی دونم، اما من ترسیده بودم، اما نه به این حد که بی خیال اعتراض بشم. یادم نیست ساعت چند بود، اما بقیه رو گم کرده بودم، تلفنی میدون ولی عصر قرار گذاشتیم. کنار میدون، سر کریم خان نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم. قبل از رسیدن اونا چند نفری جمع شدن، شعار می دادن، منم بهشون پیوستم. احساس کردم که چند نفر آدم معمولی بهمون نزدیک شدن. یهو وقتی رسیدن به ما، از داخل آستین هاشون یا نمی دونم کدوم گوری، چوب -چماق- در آوردن و شروع به زدن بچه ها کردن. من به سمت کریم خان در رفتم. اون جلوتر نشستم. از اون ور دیدم 20 یا 30 موتور با سرعت دارن میرن به سمت میدون ولی عصر، چوبی رو روی هوا می چرخونن، و حیدر حیدر میگن. به بچه ها زنگ زدم، گفتم بچه ها بی خیال گاردی ها، مواظب لباس شخصی ها باشین، دست اینا بیفتین، به قصد کشت می زنن.
دلم هوس کرد که خاطرات روز اول رو بعد از 6 ماه بنویسم. هنوز همه لحظاتش جلوی چشممه. اون روز، مردم اگه کتک خوردن، کم نزدن، مثل سی خرداد. اما عاشورا خیلی عجیب بود. عاشورا، جنبش سبز خشمگین تر از روزهای قبل بود، راستش می ترسم که این خشونت به نتایج منفی ختم بشه. راستش می ترسم از این که میرحسین و خاتمی و همه سیاسیون رو دستگیر کنن، بعدش ببینیم که تانک و نفربر بیارن تو خیابون ها و حکومت نظامی اعلام کنن و تا خوابوندن سر و صدا ها خشن ترین برخورد ها رو کنن. لباس شخصی و سپاهیان طرفداران آیت الله خامنه ای، افراد ایدئولوژیک بسیار خطرناکی هستن، واقعاً ازشون بعید نیست واسه حفظ ارزش ها و باورهاشون چند ده هزار نفر رو هم تو یه روز بکشن. فضا خیلی مبهمه، امیدوارم، امیدوارم، امیدوارم روزهای بدی رو شاهد نباشیم.
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | بیان دیدگاه »
دسامبر 22, 2009 بدست محمد جواد شکری
حال اين پرسش مهم مطرح است كه ريشههاي اين قضايا در كجاست؟ متاسفانه آقاي هاشمي رفسنجاني پس از ارسال نامهاي تعجب آور به مقام معظم رهبري و سپس سكوت معنا دار در برابر ناآراميهاي پس از انتخابات دهم سرانجام در خطبههاي نماز جمعه مورخ 26 تير 88 بر خلاف جايگاه خود و به جاي حمايت از سخنان رهبري و فصلالخطاب دانستن آن به جانبداري از قانونشكنان و فتنهانگيزان پرداخت كه مورد انتقاد دلسوزان نظام و روحانيت قرار گرفت و سرانجام با موضعگيري شديد اعضاي مجلس خبرگان رهبري مجبور به بيان مواضع دوپهلويي شد، اما در سخنراني 14 آذر 88 مشهد به تكرار همان ادعاها پرداخت و آتش تهيه اغتشاشات 16 آذر را فراهم ساخت. لكن با هشياري دانشجويان غيرتمند اين دسيسه نيز ناكام ماند.
در اين بيانيه تاكيد شده است: مقام معظم رهبري در ديدار با خيل عظيم روحانيون حوزه به تاريخ 22 آذر جناح سلم براي خاطيان گسترده و تكرار فرمودند: «اعتقاد به جذب حداكثري و دفع حداقلي است، اما بعضي خودشان اصرار دارند در اينكه از انظام فاصله بگيرند». شگفت آنكه آقاي هاشمي رفسنجاني به جاي استقبال از اين سخنان وحدت آفرين در ديدار با اندكي از همفكران خود به تاريخ 25 آذر 88 مطالب گذشته خود را تكرار كرد كه به راستي اين بيانات به چه معنا است و چرا ايشان آرامش براي اين كشور نميپسندند. آيا بدون پشتوانه حمايتي وي افراد تاريخ مصرف گذشتهاي چون خاتمي، كروبي، موسوي و يوسف صانعي ميتوانند علمدار فتنهگري باشند و هتاكان و حرمت شكنان به ادامه اغتشاش و آشوب تشويق گردند؟
نوشته بالا، قسمتی از بیانیه تجمع امروز در قم بر ضد تجمع دیروز در قم هستش. خامنه ای سیاهی لشگرهاش رو بر علیه هاشمی به خیابون ها می فرسته و هاشمی مثل همیشه از پشت پرده بازی می کنه. من نمی دونم چقدر از رفتارهای میرحسین یا خاتمی تحت تأثیر هاشمی صورت می گیره؛ اما میشه اینقد فهمید که هاشمی به طور مستقیم با مردم در خیابون ها در ارتباط نیست، بر عکس خامنه ای که ارتباط مستقیمش با عوامل این تجمعات حس میشه.
شطرنج هر روز پیچیده تر میشه…
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | 3 دیدگاه »
دسامبر 22, 2009 بدست محمد جواد شکری
من هنوز هر چی به عکس ها و فیلم ها نگاه می کنم فکر نمی کنم جمعیتی بیش از دویست یا سیصد هزار نفر اومده باشن. که البته این تعداد هم به نظرم خوش بینانه هست. نکته ای که فکر کنم باید دوستان در نظر بگیرند عرض خیابون های قم هست که فکر کنم بیست متر بود، مثل خیابون ولی عصر و چند برابر کم تر از خیابون آزادی. با تخمین بسیار خوش بینانه ای همون تعداد که گفتم بودن. این که چرا کم بودن، چرا مردم زیادی نیومده بودن، دلایل زیادی میشه آورد. ولی بهرحال یادمون نره که این تجمع تو شهرستان برگزار میشد و اون هم قم.
یادتون نره که چند صد هزار نفر تو قم، تو قم، توجه کنید تو قم بر ضد مهم ترین اصل نظام جمهوری اسلامی شعار دادن و من هنوز باور نمی کنم. حس بی نظیری بود.
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | ۱ دیدگاه »
دسامبر 21, 2009 بدست محمد جواد شکری
1- رهبر مذهبی مخالفان جمهوری اسلامی به شکلی به خاک سپرده شد، که من فکر می کنم 30 آذر 88 نقطه عطفی در مبارزات جنبش سبز بود. امروز در قم، در پایتخت مذهبی نظام جمهوری اسلامی ایران، تندترین شعارها علیه نفر اول این نظام داده شد. نکته بسیار عجیب این بود که طیف افرادی که در تشییع جنازه شرکت داشتند، شاید کم تر از بیست درصد افراد، آدم هایی شبیه ما بودند، بقیه افرادی به شدت مذهبی و مقید بودند که فقط و فقط هم شعارهایی علیه نفر اول نظام می دادند.
2- قم و مردمانش هرگز این روز تاریخی را از یاد نخواهند برد که چند صد هزار نفر در جلوی مدرسه حجتیه تند ترین شعارها را علیه مصباح می دادند.
3- واقعاً در حدود 80% افرادی که تجمع امروز شرکت داشتند، برای اولین بار بود که در تجمع این چنینی شرکت می کردند. خیلی ها شعار های رایج در تجمعات تهران را بلد نبودند. در هر گوشه از تجمع، افرادی که از تهران آمده بودند، لیدر شعاری می شدند. نکته جالب دیگر این بود که نوع شعار ها امروز مایه های مذهبی بیشتری نسبت به تجمعات تهران داشت و همچنین شعار علیه صدا و سیما و بیست و سی بسیار بیشتر از تجمعات قبلی بود و این نشان می داد که مردم شهرستان بیشتر از تهران رسانه ملی را نگاه می کنند، در نتیجه نسبت به آن حساس تر بودند.
4- جمعیت در حد انتظار من نبود. فکر می کردم بیش از یک میلیون نفر شرکت کنند ولی بعید می بینم بیش از دویست یا سیصد هزار نفر در تجمع امروز شرکت کرده باشند.
ارسال شده در انتخابات ریاست جمهوری 88, سیاست | 3 دیدگاه »